پیاده روی اجباری.

  • کژال
  • جمعه ۲۸ دی ۹۷
  • ۲۰:۴۲

حدودا از 2 ماه پیش تا الآن وقتی همت میکنم و از خونه میزنم بیرون نصف اون زمان بیرون بودنم رو دارم راه میرم، نمیدونم چه حکمتیه واقعا!

علاوه بر خنگ بودن باید حواس پرتی رو هم به لیست صفاتم اضافه کنم، چرا؟ الان میگم علت رو.
شما در نظر بگیرین که والده ی گرامی دیشب برای من کروکی کشیدن که امروز هنگام برگشتن به خونه گم نشم، اما از اونجایی که من خیلی حواس پرتم آخر هم گم شدم.البته نمیشه اسمشو گم شدن گذاشت ولی خب اگه عقلم نمی‌رسید و نگاه به تابلو ها نمیکردم قطعا گم میشدم(جا داره بگم خدا پدر اون کسی که گوگل مپ رو درست کرد بیامرزه).
حدود 20 دقیقه من سرمو انداخته بودم پایین و داشتم راه میرفتم برا خودم و کاملا هم از خودم و راهی که داشتم میرفتم مطمئن بودم،بعد یهو نگاه به تابلو ها کردم دیدم ای دل غافل دارم میرسم به ته شهر، بی اغراق.
دوباره دور زدم همون مسیری که اومده بودم رو برگشتم و رسیدم به مکان اولیه ام. دست به دامن گوگل مپ شدم و طبق اون پیش رفتم تا ببینم به کجا میرسم
45 دقیقه با سرعت متوسط رو به بالا داشتم راه میرفتم که رسیدم به مترو،خیلی خجسته و خوشحال رفتم توکن بگیرم که مسئول اونجا گفت با کارت توکن نمیدیم و فقط پول نقد، خب شاید یه نفر رو به موت باشه و به هیچ گونه دستگاه خودپردازی دسترسی نداشته باشه، آیا این کار درستیست؟
دوباره هلک و هلک رفتم بالا، 20 دقیقه دیگه هم راهپیمایی کردم تا رسیدم به ایستگاه اتوبوس و با اتوبوس برگشتم خونه :|
شاید بگین چرا خب اسنپ یا تپسی نگرفتی،چون صبح با اسنپ رفته بودم و اگه برا برگشتن هم میخواستم با اسنپ برگردم حس یک عدد سیب زمینی تنبل بهم دست میداد و هنوز آمادگی اینو ندارم که سیب زمینی شدن رو به کارنامه ی ویژگی های منحصر به فردم(!) اضافه کنم.
به طور خلاصه بخوام بگم بهتون: ( هلاک شدم‌)  با همین شدت و غلظت.

نتیجه ی اخلاقی و اجتماعی : همیشه پول نقد به همراه خود داشته باشید شاید یهو افتادین مردین‌(خدای نکرده، دور از جون و بلا به دور البته) یکی باید یه جوری برسونتتون بیمارستان یا نه. 

ما خستگانیم.

  • کژال
  • پنجشنبه ۲۷ دی ۹۷
  • ۱۵:۲۸

من هنوز درگیر اینم که چرا اون روزایی که رو مودِ ولم کنین،هیچ جا نمیخوام بیام،با من حرف نزنین، از همتون بدم میاد :| هستم وقتی دوستان تمام موارد بالا رو اصلا در نظر نمیگیرن و منو به زور همراشون میبرن بهترین روزام میشن ‌‌:| کسی میدونه چرا؟ قانون جدیده؟ مثلا کائنات با خودش میگه بذار برای یه بارم که شده گند نزنم تو حالش. خلاصه که من باز هم مظلوم واقع شدم و منو برداشتن بردن به زور همراشون(از شما چه پنهون خودمم بدم نمیومد برم فقط داشتم ناز میکردم :)) ) 

مثلا میخواستیم بریم عکاسی، اونا با هم میومدن و منم باید خودم همت میکردم و هِلِک هِلِک میرفتم اونجا،قبلش کلی غرغر کردم که دیر نیاین هاا، دیر اومدین من میرم،و خدا زد پس کَلَم بخاطر این حجم از غرغر و شکایت و خودم دیر رسیدم :|، اصلا هم غرغر نکردن، اصلا هم نگفتن دیدی خودت دیر رسیدی، و اصلا هم من سعی نکردم با گفتن اینکه تاکسی نبود و غیره خودمو موجه کنم :|
رفتیم عکس و اینارو گرفتیم، و در تمام مدت کل اون باغ رو ما گذاشته بودیم رو سرمون از شدت خنده:))  170 تا عکس گرفتیم و بدون اغراق 140 تاش یا در معرض خنده هستیم یا در حال خنده یا پس از خنده. اونایی هم که جدی هستیم بعدش یهو پوکیدیم.
بعد خانم ایگرگ میگفت هوا هوای عرق خوردنه، اینجا آرایه جناس بوجود میاد که لازمه براتون شرح بدم، عرق به معنای عرق سگی و عرق به معنای عرقیاتی من جمله بیدمشک نسترن، شاطره و غیره. 
منظور اون دوست عزیز معنای دوم بود ولی مردم فکر میکردن منظور ما معنای اوله:))) بله ما میخواستیم عرق بیدمشک و نسترن بخریم ولی هرکس یه تفکری داره دیگه:)))
رفتیم که عرقیات مورد نظر رو بگیریم و نوش جان کنیم که با دیدن اون قیمت کوفت کردیم درواقع.
اخه عرق بیدمشک نسترن 5تومن؟؟؟ با 5 تومن میشه یه لیتر خرید نه یه لیوان :|
ولی از اونجایی که هوس کرده بودیم و خانوم ایگرگ اگه نمی‌خورد تا خود خونه مخ مارو تیلیت میکرد از بس غر میزد تصمیم بر این شد که گور بابای پولش دنیا دو روزه.
کاملا ریلکس نشسته بودیم و عرقیات رو نوش(کوفت) جان میکردیم که یهو نگاهمون به ساعت افتاد.
ساعت 17:55 بود و ما قرار بود سوار متروی ساعت 18:05 بشیم!
چقدر از مترو فاصله داشتیم؟ یک ممیز 3 کیلومتر.(1/3km) به عبارتی یک هزار و سیصد متر، زمان نرمال برای طی کردن این مسیر با پای پیاده 17 دقیقه بود و با ماشین 4 دقیقه،فکر میکنین ما چیکار کردیم؟ بله آفرین ما گزینه 1 رو انتخاب کردیم و شروع کردیم به دوییدن چون خانم ایکس عقیده داشتن بابا راهی نیست که میرسیم.
در طول مسیر موج تهدید بود که از سمت من و خانم ایگرگ به خانم ایکس روانه میشد، تهدید هایی از قبیل اینکه اگه مترو رفت میکشیمت، خودتو میکنیم مترو سوارت میشیم و چیزهای دیگری که اینجا جاش نیست بیان کنم:-)
همینطور که ما داشتیم میدوییدیم و استرس اینو داشتیم که نکنه مترو بره، شال هامون از سرمون افتاده بود و موهامونم پریشون(!) بود، در همین حین یک آقا اظهار نظر کردن که شالتونو بکنین سرتون این چه وضعیه همین شماها مملکتو خراب کردین با این سر و وضعتون، و جواب ما این بود که خفه شو سرت تو کار خودت باشه.والا خب  آدم مگه چند تا دست داره که هم کیفشو بگیره هم دوربینو هم وسایلو هم حواسش باشه شالش از سرش نیوفته چون یه عده مریضن و حتی با دیدن موی یه دختر هم تحریک میشن؟!
خلاصه که بعد از کلی تلاش ما  در عرض 8 دقیقه رسیدیم و مترو هم اومد و خیلی خوشحال و خندان سوار شدیم و به خودمون میبالیدیم بابت این همه پشتکار.
اگه دیروز یه دختر رو دیدین که از شدت خستگی کف مترو پهن شده بود و سرشو هم تکیه داد بود به صندلی کنار دستش و مثل یک خرس چشاشو بسته بود تکذیب میکنم،اون من نبودم :))) 
همینطور من خیلی آرام و با آسودگی نشسته بودم و دوستان بالای سرم ایستاده  بودن، حدود 4 یا 5 دقیقه ما نشسته بودیم تا اینکه من شنیدم یه خانم به یه خانم دیگه گفت این علامتا اشتباه هست و اینجا فلان جا نیست بلکه بیسار جا هست.
همون لحظه من چونان یک آدم برق گرفته داد زدم اشتباه سوار شدیممممم. بله اون خطی که ما سوار شده بودیم اشتباه بود و درواقع داشت میرفت سمت فرودگاه،فاصله فرودگاه تا مکان موردنظر ما 25 کیلومتر بود و با ماشین بدون در نظر گرفتن ترافیک 34 دقیقه طول میکشید :| این در حالی است که ما قرار بود ساعت 6ونیم دم در خونه ی خانم ایگرگ باشیم.
همینطور که ما مثل مرغ پرکنده پرپر میزدیم و منتظر بودیم که مترو وایسه تا ما پیاده شیم و یه خاکی به سرمون بریزیم تمام مردم توی مترو از ما میخندیدن:| خب خسته بودیم و اصلا حواسمون نبود و دوستان هم به امید اینکه من کل شهر رو مثل کف دستم بلدم پشت سر من سوار شده بودن و نمیدونستن که من از اونا خنگ ترم.
از این خط پیاده شدیم و وارد خط بغل دستی شدیم که خلاف مسیر این یکی حرکت می‌کرد، بعد از گذشت 5 دقیقه خانم ایگرگ یهو وجدانش بیدار شد و گفت که ای وای ما پول این یکیو ندادیم، و ما در تلاش بودیم که قانعش کنیم برا اون یکی دادیم و خب هیچکس فکرشم نمیکرده که چند تا آدم گم بشن و مجبور شن از اون یکی خط بپرن تو این یکی برا همین هیچ گیت و باجه ای این پایین نیست.
ساعت 7 ما رسیدیم خونه و واقعا انگار شانس باهامون یار بود چون خانواده گرامی خانم ایگرگ رفته بودن بیرون ولی ما باز هم شیوه ی دزدان رو در پیش گرفتیم و یواشکی از پله ها رفتیم بالا چون میترسیدیم یهو در آسانسور رو باز کنن و مارو ببینن.
اینجا یک سوال پیش اومد برامون که خودمونم هنوز جوابی براش پیدا نکردیم،اینکه چرا اینجوری رفتار کردیم؟ ما نه اهل دخانیات هستیم نه مشروبات الکلی، و حتی یک جنس مخالف هم اطراف ما نیست،اما با این وجود به مانند دخترانی رفتار کردیم که ساعت 3 صبح از پارتی برمیگردن و بوی الکل هست که ازشان بلند شده و رژلب هایشان پاک شده.
اینجا بود که ما به عمق خل و چل بودنمان پی بردیم:))  

به همین سادگی میشه خوشحال شد!

  • کژال
  • دوشنبه ۲۴ دی ۹۷
  • ۱۵:۱۳

هممون یه روزایی کج خلق بودیم،از همون اول صبح انگار خورشید نورشو میکوبه تو سرت،از دنده چپ بلند شدی، دیرت شده و لباست لای در ماشین گیر میکنه، کفشت میره توی آب، خلاصه انواع و اقسام چیزایی که میتونه حال خوبتو از بین ببره برات اتفاق میوفته.

هی با خودت میگی تا امروز تموم شه من به فنای عظما میرم، اما یهو یه اتفاقایی میوفته که روزت عوض میشه کاملا، جوری که حتی یادت میره چرا اعصابت خورد بود.
امروز یکی از همون روزا برای من بود، تا ساعت ده حتی نمیشد باهام حرف زد،بعد یهو 2 تا از دوستان به نام خانم ایکس و ایگرگ گفتن ما میخوایم بریم خرید میای؟ و از اونجایی که من همیشه پایه ی همه کاری هستم گفتم آره.(از شما چه پنهون کل دارایی من یه سکه 500 تومنی بود.)
عزممونو جزم کردیم و زدیم بیرون،جالب بود که خانم ایکس کتاب میخواست و ما میرفتیم توی لباس فروشی:))میگفت ماگ میخوام ما میرفتیم تو لوازم کادویی، لپ کلام اینکه هرچی اون بنده خدا میگفت من و خانم ایگرگ دقیقا برعکسشو انجام می‌دادیم.
دقیقا مثل سه کله پوک شده بودیم،سر به هوا و گیج، توی خیابونا میچرخیدیم و می‌خندیدیم و میرفتیم. 
و عجیب تر اینکه مردم خیلی خوش برخورد بودن امروز.ینی هرکی مارو میدید لبخند میزد و میرفت، یه خانم مسن گوگولی هم بود که خندید و گفت ایشالا همیشه لباتون خندون باشه، ما سه تا هم انگار گروه سرود گفتیم ممنوووون،خانمه یه لبخند خیلی ملوس زد و رفت :)) لپاش انگار ابر بود، پف پفی.
حدود 3 ساعت راه رفتیم و مسخره بازی درآوردیم،بعد گشنمون شد. 
حالا شما درنظر بگیرین من بودم و 500 تومن،کاسه چه کنم چه کنم گرفته بودیم دستمون که کجا بریم حالا یه غذایی بخوریم.
تصمیم بر این شد که بریم پینو بخوریم، انقد گرسنه بودیم که تا آوردنش ما گرفتیم دستمون و شروع کردیم،داغ داغ،کل لپ و لب و دماغمون حتی سسی شده بود، و این در حالی بود که دخترای میز بغلی با کارد و چنگال داشتن میخوردن:)))
مارو اینجوری تصور کنید: سه تا دخترِ خسته ی زهوار در رفته که لپاشون پر از غذاس و دور دهنشون و پنج تا انگشتشون سسی شده:)) 
بسی چسبید بهمون و بعدش گفتیم دیگه بسه نخود نخود هرکه رود خانه ی خود،بعد دیدیم عه پولامون تموم شد که،با چی بریم حالا؟
شانس آوردیم مادر خانم ایگرگ نزدیک بود و اومد دنبالمون.و به پاس این تفریحات سالممون برامون گل خرید:)))  عقیدشم این بود که شماها سینگلین من براتون گل میخرم به دلتون نمونه :* فداشون بشم من اخه انقدر مهربون دیده بودین تا حالا کسیو؟!
نرگسِ جان.
نرگس جانمان.
پینو
به اون آدامس توجه نکنید،با تشکر 

جوگیر!

  • کژال
  • پنجشنبه ۲۰ دی ۹۷
  • ۱۰:۴۱

چه فعل و انفعالاتی میتونه تو مغز یه نفر رخ بده که بعد از یکسال زنگ بزنه و التماس کنه که بیا بریم بیرون. اونم وقتی که خودش بوده که تصمیم گرفته دوستیتون تموم شه:| (دوست صمیمیم بود!)

و وقتی باهاش میری بیرون هیچگونه صحبتی نمیکنه.یه پاکت کامل سیگار میکشه با 3 تا فنجون قهوه.و بعد میگه اره من میخوام امشب خودمو بکشم. تو هم سعی نمیکنی منصرفش کنی و کاملا خنثی نگاش میکنی فقط.

 الان 3 روز از اون جریان گذشته و هنوز زندس :| این آدم اگه جوگیر نیست چیه؟! 

با هرچیزی شوخی نکنید!

  • کژال
  • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷
  • ۰۰:۱۶

عنوان یه جورایی نتیجه ی حرفایی هست که الان میخوام بزنم.

عرضم به حضورتون که ما امروز بعد از مدت های مدیدی تونستیم یه سر بریم خونه عموجان،که البته کوفتمون شد و حالا میگم چرا.

از وقتی که ما وارد شدیم غم و اندوه بود که از خونه میبارید و هیچکس قصد نداشت بگه چیشده. خلاصه ما هم بیخیال شدیم گفتیم شاید چیزیه که نمیخوان ما بفهمیم. 

وقتی جو خونه یکم بهتر شده بود، سر سفره ناهار بودیم دیدیم گوشی مادرجان زنگ میخوره،جواب داد و صدای جیغ و گریه بود که از اونطرف خط شنیده میشد! کرک و پر همه ریخته بود و علامت سوال بالای سر همه که چیشده؟! طرف حرف نمیزد که!!! 

دوباره یکی دیگه  زنگ زد و خیلی ریلکس و بدون مقدمه چینی گفت یه مردی به اسم فلان و فلان مُرده تو تصادف منم گوشیشو پیدا کردم شماره شما توش بوده.حالا اون مرد کی بود؟ شوهرخالم :|

 ما همه هنگ زل زده بودیم به تلفن مادرجان، انگار منتظر باشیم اون به حرف بیاد و بهمون خبر بده.مامان جان هم اینور دوباره بساط گریه رو راه انداخته بود و میگفت نه من میدونم فلانی نیست و داییته و میخوان اینجوری بگن که من نترسم!

کاسه چه کنم چه کنم گرفته بودیم دستمون که من گفتم بذار زنگ بزنم به فلانی ببینم جریان چیه.زنگ زدم به دخترخالم میگم چیشده؟! جریان چیه؟  و خیلی ریلکس و بدون ذره ای ناراحتی و استرس حتی،گفت نمیدونم یکی زنگ زده میگه بابات مُرده :| ما همه دوباره کف و خون قاطی کردیم از شدت ریلکس بودن این بنده خدا!

حدودا 3 الی 4 ساعت عزاداری بود تو خونه و همه تو فکر این بودیم که چه خاکی باید بریزیم تو سرمون حالا، به هرکسی که میتونستیم زنگ زدیم، چند نفرمونم رفته بودن تو محل تصادف ببینن چی شده.هی رفتن و اومدن.تا ساعت شد 5 عصر.

تلفن من یهو زنگ خورد، از اونجایی که از معدود اتفاقاتی که در طول سال میوفته زنگ خوردن تلفن منه مثل یک حیوان نجیب پریدم رو گوشی که ببینم کیه؟ جواب دادم میبینم جناب شوهرخاله اس :| مُرده بود مثلا :| هرهر و کرکر که گذاشتمتون سرکار میخواستم ببینم عکس العملتون چیه :|و شما درنظر بگیرید که من چطوری میتونستم تو چشمای پف کرده ی اون همه آدم زل بزنم و بگم شوخی بوده؟! تنها کاری که تونستم بکنم این بود که داد بزنم و بگم خیلی بیشعوری :|

آیا این کار درستیست؟! شد چوپان دروغگو دیگه! حالا اگه واقعا هم یه بلایی یه روز سرش بیاد هیچکس دیگه باور نمیکنه.

یاد بگیریم با هرچیزی شوخی نکنیم،بعضی چیزا حتی شوخیشونم بده