بگذار دوام آوردن هنرِ تو باشد

پس از یک غیبت طولانی اومدم تا خلاصه اتفاقاتی که از مرداد به اینور افتاده رو بگم براتون، اتفاق هایی مثل "کنکور چیشد؟ دانشگاه چیشد؟ حال و هوای این روزهات چیه؟ و.." پس اگه حوصله خوندن چیزهایی درباره کنکور رو ندارید، ادامه مطلب رو نخونید چون مثل تعداد زیادی از وبلاگ نویس های بیان، منم در دسته کنکوری ها بودم و حالا اومدم بالاخره نتیجه اش رو بگم. 

۱۴:۱۸

میمون

اگه از پارسال منو خونده باشید احتمالا یادتون هست که قبل کنکور به مدت سه ماه میرفتم پانسیون و چندبار از سوتی هام گفتم براتون،یهو یاد یکی از حرکتایی که زده بودم افتادم و گفتم واستون تعریف کنم بلکم یکم از اون حالت ملول بودن دربیاد وبلاگ.

در نظر اکثر اطرافیان من مهربونم،و خب اکثرا کسایی این دیدگاه رو دارن که هنوز اون رویِ خشمگینِ بی منطقِ کولیِ منو ندیدن،ولی اونایی که دیدن یا حداقل شنیدن میدونن که یه وقتایی میتونم شدیدا بی‌رحم بشم و خیلی راحت اشکِ یه نفرو با حرفام دربیارم.

یکی از این نمونه‌هارو پارسال اجرا کردم،اگه توجه کرده باشید آدم هرجایی بره درنهایت یه نفر هست که بی‌هیچ دلیل و منطقِ عقلانی‌ای ازش خوشش نمیاد،توی پانسیون یه دختر بود که حتی الان اسمش هم یادم نیست ولی شخصیت محبوبی نبود کلا،نه تنها بین من و دوستام بلکه بین تک تک افرادی که توی اون سالن بودن که شاید قریب به ۷۰ نفر بودیم حتی بیشتر. 

ایشون شدیدا ادا اطوار داشت،مال سالن ما هم نبود ولی چون دوستاش اونجا بودن همیشه همون دور و بر میدیدیمش،از این آدم‌هایی که جوری قدم برمیدارن انگار سقف آسمون دهن باز کرده و ایشون تشریف اوردند رو زمین،برای همه بلااستثناء پشت چشم نازک می‌کرد و با یه حالتِ متکبرانه به بقیه نگاه می‌کرد. 

زد و یه روز که رفتم پانسیون دیدم میز بغلی من عوض شده و کسی که اونجا می‌نشست رفته و کتاب و دفترای جدید گذاشته شده روش،بعد دیدم همین شخص مذکور اومد و نشست :| کنار من!

فقط قیافه‌ی پوکر و مات و مبهوتمو تصور کنید که با چشم‌های از حدقه دراومده زل زده بودم به دوستم که: what the hell is going on؟

با هزارجور خویشتن‌داری تونستم خودمو یک هفته کنترل کنم ولی بعد میزمو عوض کردم و رفتم لاین بعدی.

یه روز یکی از دوستان گفت پایه‌ای یه کاری کنیم حرصشو دربیاریم؟ منم از خدا خواسته قبول کردم،قرار بر این شد وقتی که نبود یه نوت بنویسیم و بچسبونیم روی میزش ولی از اونجایی که  میزش دقیقا روی دوربین مداربسته بود نمیشد خیلی راحت بریم بالای میزش و بچسبونیم،با دختری که میز اونوریش بود کمابیش دوست بودم، صداش زدم گفتم ما بخوایم همچین کاری کنیم تو میتونی یواش بچسبونی رو میزش؟ از اونجایی که ایشون واسه همه منفور بود اونم خندید گفت حله.

یکی از نوت هایی که ازشون استفاده نکرده بودم رو برداشتیم و روش نوشتیم "عزیزم کسی قیافه میگیره که قیافه داشته باشه نه تویِ میمون!)

و بعد مثل خلافکارهایی که میخوان محموله جابه‌جا کنن نوت رو یواشکی دست به دست کردیم و نهایتن چسبونده شد رو میزش. 

یکم گذشت که اومد،هنوز تایم استراحت بود و ما هم نشسته بودیم توی لپ‌تاپ عکس نگاه میکردیم و تظاهر میکردیم که حواسمون به اون نیست درحالی که شیش دنگ حواسمون اونجا بود و من هرلحظه نزدیک بود از خنده منفجر شم ولی به زور خودمو نگه داشته بودم، نوت رو خوند و با دوستاش یه چیزایی گفتن و تصمیم گرفتن کسی که اینو نوشته پیدا کنن،اشکش دراومده بود و همونطوری که گریه میکرد رفتن از اول سالن روی تک تک میزا نگاه کردن که نوت اون شکلی رو پیدا کنن غافل از اینکه ما زرنگ تر از این حرفاییم *-* رفت با مراقبا هم حرف زد و میگفت دوربینارو چک کنین ببینین کی بوده، ولی بازم ما یه قدم جلوتر بودیم چون با ترفند یجوری اون نوت رو رسونده بودیم به میزش که مو لا درزش نمیرفت :)))

خلاصه تا آخر اونروز داشت گریه میکرد و ما هم کاملا دلمون خنک شده بود:))

۲۲:۵۸

هیاهوی زندگی

مدرسه،دوران عجیبیه؛ حداقل یک و حداکثر سه سال خیلی‌هارو میبینی و میشناسی،هر روز هزارتا حرف برای گفتن دارید و حتی وقتی میاید خونه هم کلی حرف می‌زنید تا باز صبح شه و همون حرفارو اینبار با ذوق و شوق و لحن مختص خودت تعریف کنی،تمومی ندارن، کوچیک‌ترین موضوعی میتونه ساعت‌ها شمارو مشغول به حرف زدن کنه.

و حالا نمیدونم از کی شروع شد،اما دیگه این حرف‌ها توصیف کننده‌ی من نیست،با صمیمی‌ترین دوستام که میرم بیرون، یا حتی وقتی بهم زنگ میزنن هیچ حرفی برای گفتن ندارم و بیشتر شنونده‌ام. شاید دلیلش خونه نشینی و این باشه که این روزها - روزهایی که دو هفته دیگه تمومن- هیچ خبری بجز درس ندارم،ولی خب سوال پیش میاد که مگه اون‌موقع ها هم درس نبود؟ فی‌الواقع از وقتی فهمیدیم چی به چیه و اطرافمون چه خبره یه شی مستطیلی آوردن گذاشتن جلومون و گفتن به این میگن کتاب،همیشه باید بخونیش.

مثلا اون‌روز یکی از دوستای دوران راهنماییم بعد از ۴ یا ۵ماه بهم زنگ زد و با این جمله شروع کرد که وای کلی حرف دارم برات بزنم ولی نیم ساعت آخر کلا سکوت بود و هوووم های کشیده‌ای که میگفتیم،راستش شاید یکی از دلایلش این باشه که دیگه علاقه‌ای به غیبت کردن ندارم،گاهی پیش اومده که خواستم یه چیزی رو برای منگول تعریف کنم که عمده‌ی بحث غیبت درباره‌ی کسی بوده و بعد از خودم پرسیدم خب بیا فرض کنیم اینو گفتی،غیبتشم کردین و تموم شد، چه تاثیری توی زندگیت میذاره؟! مگه غیر از اینه یه بازه‌ی کوتاهی رو حرص میخوری و حس میکنی خونت داره تو رگات غلغل میکنه و یه حجم خیلی زیادی از انرژی منفی رو به روحت تحمیل میکنی و بعدش هیچی،مطلقاً هیچی؛خب یه آدم بالغ و دارای عقل سلیم نمیاد این‌همه اثرات منفی رو بیخود و بی‌جهت به خودش وارد کنه!

بعضی از چیزایی که نگفتم و نمیگم هم غیبت نیست،مربوط به زندگی شخصی‌م هستن و واقعا چه دلیلی داره بخوام برای بقیه تعریفشون کنم؟!

نتیجه اینکه توی ذهنم یه سری چیزا به ما مربوط نیست و یه سری چیزای ما هم به بقیه مربوط نیست و این میشه که اون کژالِ پرحرف قبل تبدیل شده به یه شنونده ولاغیر.

همه‌ی این حرف‌ها نتیجه‌ی نگاه کردن هرشبم به ریسه‌ای هست که به عنوان چراغ خواب ازش استفاده میکنم، یه‌بار هممون با هم تصمیم گرفتیم عکسای دونفره و تکی و دسته جمعی‌مون رو چاپ کنیم تا همیشه جلوی چشممون باشن، حالا عکسا هست ولی خبری از صاحبشون نیست! اون برگایی که میبینید هم قبلا عکس بودن،بعد یهو چنان اون شخص درنظرم منفور شد که تصمیم گرفتم برگای خشک رو جایگزینش کنم.

درآخر،ببخشید اگر چندماهه بجز پست‌های ملال انگیز چیزی از بنده‌ی حقیر نمی‌بینید، و ممنون بابت اینکه وقتتونو پای این پست هدر دادین. 

۱۳:۱۴

دلم خواب پریشان دید و من تعبیرها کردم

مرحله‌ی حال حاضر زندگیم، هیچ تفاوتی با پارسال این‌موقع ها نداره،همون استرس‌ها، همون خواب‌های آشفته و بی‌معنی،ترس از شکست دوباره و اینکه باز نشه؛تفاوت هایی هم هست مثل اینکه دیگه همون کارهای جزئی و  کوچیکی که قبلا انجام میدادم هم دیگه جایی توی این روزهام ندارن،نه ذوقی برای شعر خوندن دارم نه میلی به دیدن عکس‌های جنگل و دار و درخت و دریا-که قبلا شدیدا سرذوق میومدم باهاشون.

اگر پارسال اینموقع ها ازم می‌پرسیدن دوستای صمیمیت رو نام ببر حداقل ۵ نفر در دنیای واقعی و ۲ نفر مجازی بودن،الان؟ تو دنیای واقعی یک‌نفر-منگولِ معروف- و مجازی دو نفر که اگه بخوام خیلی حساسیت به خرج بدم درواقع یک نفر هم مجازی چون وضعیت با اون یکی صرفا در حد سلام و احوال‌پرسیه،همین ولاغیر.

اگه پارسال با وجود کنکور-این غول  سیاهِ بی شاخ و دم- به گشت‌وگذارمون هم می‌رسیدیم و حداقل هفته ای دوبار همو میدیدیم، الآن منگول رو هم ۶ماهه زیارت نکردم،منی که هفته ای ۳بار به‌سان کوالا به درخت بهش چسبیده بودم.گرچه کرونا هم بی‌تاثیر نیست اما خیلی‌ها با وجود این ویروس لعنتی هم هر روزِ خدا بیرونن.

خلاصه،۴۲ روز مانده به کنکور، صدای مرا از لای انبوه کتاب‌ها میشنوید و برخلاف پارسال همچین روزی یک ماهیِ توی قوطی کنسرو هستم. 

اعتراضِ منگول

۱۱:۴۴

The ones that left behind

چی میتونه از این غمگینتر باشه که مابین زیست خوندن،سر و کله زدن با تفاوت دستگاه اسمزی ماهی آب شور و شیرین،یهو نگاهت بیوفته روی دست خطی که بالای صفحه، اون گوشه با خودکار آبی نوشته شده "I'm nothing without you" ​​​​​​، چند ثانیه یا حتی چند دقیقه زل بزنی بهش،و با خودت فکر کنی که چیشد یهو اون همه صمیمیتِ ۷ ساله، تبدیل شده به یه بی احساسی و حتی تنفرِ ۴ماه و نیمه، که دیگه هم قرار نیست تموم شه!

و بله، ‏زندگی اونقدر عجیبه که به خودت میای میبینی آدمایی که پارسال این موقع فکر میکردی بهترین آدمای زندگیتن و قراره تا ابد باشن در بهترین حالت الان نه اهمیتی برای هم دارید و نه خبری از همدیگه.

۲۳:۳۶
Designed By Erfan Powered by Bayan