افکار یک پانکو

پانکو لغتی من‌درآوردی از ترکیب پاندا و کوالا است


هیاهوی زندگی

مدرسه،دوران عجیبیه؛ حداقل یک و حداکثر سه سال خیلی‌هارو میبینی و میشناسی،هر روز هزارتا حرف برای گفتن دارید و حتی وقتی میاید خونه هم کلی حرف می‌زنید تا باز صبح شه و همون حرفارو اینبار با ذوق و شوق و لحن مختص خودت تعریف کنی،تمومی ندارن، کوچیک‌ترین موضوعی میتونه ساعت‌ها شمارو مشغول به حرف زدن کنه.

و حالا نمیدونم از کی شروع شد،اما دیگه این حرف‌ها توصیف کننده‌ی من نیست،با صمیمی‌ترین دوستام که میرم بیرون، یا حتی وقتی بهم زنگ میزنن هیچ حرفی برای گفتن ندارم و بیشتر شنونده‌ام. شاید دلیلش خونه نشینی و این باشه که این روزها - روزهایی که دو هفته دیگه تمومن- هیچ خبری بجز درس ندارم،ولی خب سوال پیش میاد که مگه اون‌موقع ها هم درس نبود؟ فی‌الواقع از وقتی فهمیدیم چی به چیه و اطرافمون چه خبره یه شی مستطیلی آوردن گذاشتن جلومون و گفتن به این میگن کتاب،همیشه باید بخونیش.

مثلا اون‌روز یکی از دوستای دوران راهنماییم بعد از ۴ یا ۵ماه بهم زنگ زد و با این جمله شروع کرد که وای کلی حرف دارم برات بزنم ولی نیم ساعت آخر کلا سکوت بود و هوووم های کشیده‌ای که میگفتیم،راستش شاید یکی از دلایلش این باشه که دیگه علاقه‌ای به غیبت کردن ندارم،گاهی پیش اومده که خواستم یه چیزی رو برای منگول تعریف کنم که عمده‌ی بحث غیبت درباره‌ی کسی بوده و بعد از خودم پرسیدم خب بیا فرض کنیم اینو گفتی،غیبتشم کردین و تموم شد، چه تاثیری توی زندگیت میذاره؟! مگه غیر از اینه یه بازه‌ی کوتاهی رو حرص میخوری و حس میکنی خونت داره تو رگات غلغل میکنه و یه حجم خیلی زیادی از انرژی منفی رو به روحت تحمیل میکنی و بعدش هیچی،مطلقاً هیچی؛خب یه آدم بالغ و دارای عقل سلیم نمیاد این‌همه اثرات منفی رو بیخود و بی‌جهت به خودش وارد کنه!

بعضی از چیزایی که نگفتم و نمیگم هم غیبت نیست،مربوط به زندگی شخصی‌م هستن و واقعا چه دلیلی داره بخوام برای بقیه تعریفشون کنم؟!

نتیجه اینکه توی ذهنم یه سری چیزا به ما مربوط نیست و یه سری چیزای ما هم به بقیه مربوط نیست و این میشه که اون کژالِ پرحرف قبل تبدیل شده به یه شنونده ولاغیر.

همه‌ی این حرف‌ها نتیجه‌ی نگاه کردن هرشبم به ریسه‌ای هست که به عنوان چراغ خواب ازش استفاده میکنم، یه‌بار هممون با هم تصمیم گرفتیم عکسای دونفره و تکی و دسته جمعی‌مون رو چاپ کنیم تا همیشه جلوی چشممون باشن، حالا عکسا هست ولی خبری از صاحبشون نیست! اون برگایی که میبینید هم قبلا عکس بودن،بعد یهو چنان اون شخص درنظرم منفور شد که تصمیم گرفتم برگای خشک رو جایگزینش کنم.

درآخر،ببخشید اگر چندماهه بجز پست‌های ملال انگیز چیزی از بنده‌ی حقیر نمی‌بینید، و ممنون بابت اینکه وقتتونو پای این پست هدر دادین. 


دلم خواب پریشان دید و من تعبیرها کردم

مرحله‌ی حال حاضر زندگیم، هیچ تفاوتی با پارسال این‌موقع ها نداره،همون استرس‌ها، همون خواب‌های آشفته و بی‌معنی،ترس از شکست دوباره و اینکه باز نشه؛تفاوت هایی هم هست مثل اینکه دیگه همون کارهای جزئی و  کوچیکی که قبلا انجام میدادم هم دیگه جایی توی این روزهام ندارن،نه ذوقی برای شعر خوندن دارم نه میلی به دیدن عکس‌های جنگل و دار و درخت و دریا-که قبلا شدیدا سرذوق میومدم باهاشون.

اگر پارسال اینموقع ها ازم می‌پرسیدن دوستای صمیمیت رو نام ببر حداقل ۵ نفر در دنیای واقعی و ۲ نفر مجازی بودن،الان؟ تو دنیای واقعی یک‌نفر-منگولِ معروف- و مجازی دو نفر که اگه بخوام خیلی حساسیت به خرج بدم درواقع یک نفر هم مجازی چون وضعیت با اون یکی صرفا در حد سلام و احوال‌پرسیه،همین ولاغیر.

اگه پارسال با وجود کنکور-این غول  سیاهِ بی شاخ و دم- به گشت‌وگذارمون هم می‌رسیدیم و حداقل هفته ای دوبار همو میدیدیم، الآن منگول رو هم ۶ماهه زیارت نکردم،منی که هفته ای ۳بار به‌سان کوالا به درخت بهش چسبیده بودم.گرچه کرونا هم بی‌تاثیر نیست اما خیلی‌ها با وجود این ویروس لعنتی هم هر روزِ خدا بیرونن.

خلاصه،۴۲ روز مانده به کنکور، صدای مرا از لای انبوه کتاب‌ها میشنوید و برخلاف پارسال همچین روزی یک ماهیِ توی قوطی کنسرو هستم. 

اعتراضِ منگول


The ones that left behind

چی میتونه از این غمگینتر باشه که مابین زیست خوندن،سر و کله زدن با تفاوت دستگاه اسمزی ماهی آب شور و شیرین،یهو نگاهت بیوفته روی دست خطی که بالای صفحه، اون گوشه با خودکار آبی نوشته شده "I'm nothing without you" ​​​​​​، چند ثانیه یا حتی چند دقیقه زل بزنی بهش،و با خودت فکر کنی که چیشد یهو اون همه صمیمیتِ ۷ ساله، تبدیل شده به یه بی احساسی و حتی تنفرِ ۴ماه و نیمه، که دیگه هم قرار نیست تموم شه!

و بله، ‏زندگی اونقدر عجیبه که به خودت میای میبینی آدمایی که پارسال این موقع فکر میکردی بهترین آدمای زندگیتن و قراره تا ابد باشن در بهترین حالت الان نه اهمیتی برای هم دارید و نه خبری از همدیگه.


پیچ امین الدوله🌿

نیگا! وایساده تو سایه، خورشید داره خودشو میکشه برسه به سر شونه هاش، تنشو ببوسه. بهش میگیم کی اِنقد عزیز شدی آخه تو؟ میخنده. میخنده، خنده اش باهار میشه می شینه رو باغچه؛ حیاط پر میشه از بوی یاس و رازقی و پیچ امین الدوله. انگار که بهشت باشه دنیا. نگاش می کنیم راه میره از این سر دنیا به اون سر، با یه نازی که انگار میدونه چقدر خوش به حال زمینه که بالا بلند من پاشو میذاره روش، صداش می کنیم میگیم نکنه یه وقت ما رو یادت رفته باشه؟ نکنه زمستون بشه سرما بزنه باغ و باغبون رو بسوزونه؟ میچرخه سمتمون، از دور ماچ میفرسته، با اون چشمای خندونش که جون دنیاست، جون می گیریم، آواز میخونیم، آهنگای شاد قدیمی. همونجور که میاد طرفمون که آغوشمون رو پر کنه از ترانه های تازه، نیگا میکنیم به گنجیشک پیر روی شاخه خشک درخت ته محوطه، غم نداره، با ذوق نیگا میکنه به رقص یه نفره ما. آواز میخونه زیرلب، میگه: زندگی خوب است که گیری دلبری نکو...

متن از: حمید سلیمی/ پادکست: اتاق سرد آبی. 

اگه دوست داشته باشید پادکستاشو هم میذارم :)) انقدر آرامش بخش و خوبن که ۲ ساله هرشب با گوش کردن به اونا خوابم میبره:)) 

پیچ امین الدوله

پیچ امین الدوله. 


یک چمدان پر از فراموشی

همه‌ی ما دستِ کم یکبار یک‌نفرو از دست دادیم،یک‌نفری که زمانی تصور دنیای بدون اون محال بود،حتی فکرِ نبودنش هم سخت بود برامون؛بعد یکهو به خودمون اومدیم و دیدیم ای دل غافل،شد آنچه که نباید میشد.

گاهی ما اونارو میذاریم کنار و گاهی اونا مارو! توی هرکدوم از این دو حالت یه احساس وجود داره،دل‌تنگی؛شاید همون لحظه به‌وجود نیاد اما بالاخره یه روزی یه جایی یه چیزی اونارو به یادمون میاره،لازم نیست حتمأ خاطره‌ای رو باهم ساخته باشید،ممکنه از یه جایی رد بشید و به این فکر کنید که"آخرین باری که اومدم اینجا فلانی هنوز توی زندگیم بود"  یا "من وقتی از اینجا رد میشدم یکیو دیدم که شبیهش بود" یا  حتی عکسهامون،تنها چیزایی که دیگران نقشی توشون ندارن و بازهم میتونن یادآور یه شخص از دست رفته‌امون باشن "این عکسه رو وقتی گرفتم که دلم به بودنش خوش بود"، اینا دلتنگ میکنن آدمو..

حتی عکس‌العمل‌های عادی میتونن یه خاطره‌ی دور و مبهم رو بیارن جلوی چشمات مثل وقتی که داری گریه میکنی و از ذهنت میگذره "آخرین باری که اینجوری گریه کردم بخاطر اون بود".

یا حتی یه خوراکی : " آخرین باری که اسموتی آناناس خوردم با اون بود" بعد یاد خنده‌هاتون میوفتی،اینکه همون‌روز بهش گفته بودی:( اگه یه روز تو زندگیت نباشم چیکار میکنی؟) بغض کرده بود و جلوی اون همه آدم مثل بچه‌های مظلوم سرشو گذاشته بود رو شونت و گفته بود:( نگو اینارو،مگه میشه تو نباشی و من خوب باشم؟ میشه مگه بری؟ تو بری چی میمونه*) بعد تهِ دلت قنج رفته بود از اینکه حتی فکر نبودنتم اشک میاره به چشماش،یهو خاطرات با سرعت 10x میرن جلو،میرسن به آخرین باری که حرف زدین،اینکه تو گفته بودی:( دیگه دوستم نداری؟) جواب شنیده بودی که:( قبلا داشتم، الانو نمیدونم!) خیلی آروم بهش میگی خوشبخت باشی،قلب میفرستی و آرزوی موفقیت میکنی، میگه:( گریه نکنیا، خوب باش باشه؟) اشکت از روی گونه‌ات سر میخوره و شور بودنشو میچشی و مینویسی:( من خوبم، اصلا هم گریه نمیکنم نگران من نباش) و تمام.

روزها میگذرن،سوالات توی ذهنت تموم نمیشن،گاهی میان و گاهی میرن،از خودت میپرسی چطور میشه کسی که فکر نبودنمم براش عذاب‌آور بود خودش بودنشو ازم میگیره؟ خنده‌هاشو،دستاشو،چشماشو ازم میگیره؟

بعد،وقتی ساعت‌ها این کلمات و این جملات توی ذهنت میچرخن و دریغ از یه جواب درست و حسابی، تصمیم میگیری بیخیال بشی و move on کنی،دیگه یاد میگیری وقتی آخرین بار از مکان موردعلاقه اش رد میشی دستاتو مشت نکنی،وقتی رنگِ زردِ یواش رو جایی میبینی صرفا و مطلقاً برات یه رنگ باشه مثل بقیه‌ی رنگا و توی ذهنت نگی"اون زردو وقتی کمرنگ بود دوست داشت"

حالا، چی میشه وقتی از دست دادن یه آدم دیگه هم اونو به یادت میاره؟ وقتی تصمیم میگیری یه عده‌ای از اطرافیانت رو بذاری کنار و باز این فکر توی ذهنت قدرت‌نمایی میکنه که"آخرین بار که با فلانی آشتی بودم اونم بود"! وقتی تیکه تیکه از زندگیت،وقتی حتی خاطره‌های بعد از اون هم بهش ربط داره،چطور آدم میتونه فراموش کنه؟ چطور میشه دلتنگی‌هاش رو بریزه تو یه چمدون و بذاره توی کمدو درشو قفل کنه و کلیدشو گم،که مبادا یه‌روز بره سراغ دلتنگی‌هاش.. 

​​​ببین دلیل نمیشه حتما تو ی خیابونی دستمو گرفته باشی یا جلو جمعیت بغلم کرده باشی ک اونجاها تا ابد یادم بمونه ، من هرجایی ک بهت فک کرده باشم ، هر ساعتی ک ب خاطرت خوشال بوده باشم ، همه ی اون لحظه هایی ک داشتمت ، هر چیزی ک ب تو ربط داشته باشه رو یادمه ، حالا وقتی ک همه ی زندگیم بهت ربط داره و هر ثانیه میتونم یه دلیل واسه فک کردن بهت خلق کنم ، چجوری یادم بره و کنار بیام ؟

یادم نیست متن زرد بالا رو کی نوشته،ولی هرکی بوده دمش گرم =) انقدر وصف حالم بود که هنوز خط به خطشو حفظم.

* قسمتی از پادکستِ اتاق سرد آبی از محمود سرمدی. 

عنوان از : سید مهدی موسوی. 


کردستان-سنندج(۲)

توی مسیر رفت، صندلی کناریم یه خانوم بود که بهش می‌خورد حدودا ۳۷ سالش باشه،تا حدود ۸.۹ ساعت اول هیچ صبحتی بینمون رد و بدل نشد،اما بعد که شروع کرد به صحبت کردن،تمام زیر و بمِ زندگیش رو برام تعریف کرد،اینکه دو تا دختر داره، از شوهرش جدا شده چون شوهرش بهش خیانت میکرده،اینکه دختر بزرگش رو پیش خودش آورده و دختر کوچیکه رو نه،میگفت شهر خودمون انقدر اذیتم میکردن که تصمیم گرفتم بیام شیراز،سفره‌ی دلش رو کامل باز کرد و من،تنها عکس‌العملی که داشتم سرتکون داد به نشونهٔ تایید حرفاش بود و گاهی یه هووووم کشیده گفتن که یعنی درکش میکنم،قبلا گفتم که شنونده‌ی خیلی خوبیم اما گوینده‌ی خوبی نیستم،مخصوصا اگه هیچ شناختی درباره‌ی طرفم نداشته باشم،برام عجیب بود که چطور آدما میتونن به یکی اعتماد کنن و کل زندگیشون رو تعریف کنن؟ ،همدان پیاده شد، یه نفس راحت کشیدم و به سختی خودمو روی اون ۲تا صندلی جا دادم و دراز کشیدم تا بتونم یکم بخوابم.

ساعت ۹ صبح بود که رسیدیم سنندج،پیاده شدم و سوار یه تاکسی شدم به مقصد دانشگاه،از پنجره بیرونو نگاه میکردم و بیشتر دلم برای شیرازم تنگ میشد،نمیدونم بخاطر سرما بود یا چیز دیگه اما نتونستم خودمو با اونجا اخت کنم،دلم میخواست زودتر کارام تموم شه و برگردم جایی که ازش اومدم،جلوی در ورودی پیاده شدم و وارد شدم،زنگ زدم و خبر دادم که من رسیدم و الان تو دانشگاهم،از آدمایی که تو حیاط بودن میپرسیدم "ببخشید دانشکده... کجاست؟"  به کردی جواب میدادن و هربار میگفتم که من کردی بلد نیستم و اگه میشه به فارسی آدرس بدن بهم.

با بدبختی دانشکده رو پیدا کردم،حالا باید آموزش دانشکده رو پیدا میکردم،همونجا از یه دختر پرسیدم و گفت بیا خودم میبرمت،تشکر کردم و خوشحال شدم از اینکه انقدر هوای همدیگرو دارن،پرسید"مگه بار اولته میای اینجا؟" گفتم "آره ورودی جدیدم تازه رسیدم". تبریک گفت بابت قبول شدنم؛بنده خدا خبر نداشت اومدم انصراف بدم.

رسیدیم به آموزش دانشکده،یه آقایی دم در ایستاده بود و نمیذاشت کسی وارد شه،بهش گفتم اومدم انصراف بدم و کارم واجبه، گفت اینجا که نمیشه باید بری آموزش کل. 

رفتم توی حیاط و باز تک تک پرسیدم که چطوری میتونم برم اونجا، محوطه‌ی خیلی خوشگلی داشت،پر از دار و درخت،نمیدونم سرو بودن یا چیزای دیگه که با وجود اونهمه سرما هنوزم سبز بودن.

دانشجوها از کنارم رد میشدن و حتی یکیشونم نبود که فارسی صحبت کنه،حس میکردم وارد سرزمین عجایب شدم،راه میرفتم و به اطرافم نگاه میکردم،با اون کوله پشتی بزرگی که از صد فرسخی داد میزد مسافرم؛آموزش کل خیلی دور بود از جایی که من بودم،پیاده حدود بیست دقیقه راه بود تا اونجا، ساعت ۱۰ بود و من فقط ۳ و نیم ساعت وقت داشتم که کارام رو تموم کنم تا بتونم به اتوبوسی که ۲ ظهر حرکت میکرد به سمت شیراز برسم.

آموزش کل رو پیدا کردم و وارد شدم،شلوغ بود و مثل بانک باجه باجه بود،رفتم به یکیشون گفتم اومدم انصراف بدم،گفت وسط امتحانا نمیشه، برو دو هفته دیگه بیا؛انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم، گفتم آقا من از شیراز اومدم و قبلا با رئیس اینجا صحبت کردم و اطمینان دادن که کارم انجام میشه! وقتی فهمید ورودی بهمنم و هنوز ترم ۱ شروع نشده گفت میتونی انصراف بدی ولی اول برو کافی‌نت پشت دانشگاه برگه انصراف بگیر بیا.

باز با بدبختی کافی‌نتو پیدا کردم، ربع ساعت ایستادم تا نوبتم شد فقط برای یه برگه! گرفتم و رفتم پیش همون آقا،گفت اینو پر کن و امضا کن ببر فلان جا بده آقای بیساری هم امضا کنه بعد ببر فلان دانشکده، گفتم اقا من این رشته نبودما، گفت میدونم ببر اونجا،دانشکده رو پیدا کردم و رفتم داخل، بعضی استادا به زبان انگلیسی درس میدادن و من خوشحال بودم که بالاخره یه چیزایی رو میشنوم که میتونم بفهمم،رفتم اموزش، خانومه داشت با تلفن حرف می‌زد نمیفهمیدم چی میگه اما معلوم بود اداری نیست. دقیقا ده دقیقه ایستادم تا بالاخره زحمت کشیدن تلفنو قطع کردن،جریانو براش گفتم که  گفت باید بری آموزش فلان :|

باز رفتم اونجا، همون اقاهه که بار اول بهم گفته بود باید بری آموزش کل گفت کسی که باهاش کار داری گفته ساعت ۱۲ به بعد کارارو انجام میدم -_-

توی حیاط یکساعت نشستم تا ۱۲ شد،بار و بندیلمو برداشتم و باز رفتم، گفتن برید طبقه بالای ساختمون،رفتم اونجا ایستادم، یه پسر بود اونجا از همون اول که من مثل مرغ پرکنده میرفتم اینور و اونور زل زده بود بهم،به کردی یه چیزی گفت که گفتم اگه میشه به فارسی بگید، گفت اومدی واحد حذف کنی؟ گفتم خیر میخوام انصراف بدم، استقبال کرد و با جمله‌هایی مثل"بهترین کارو میکنی،کاش منم میتونستم انصراف بدم و.." سعی داشت صحبتو ادامه بده که با لبخند من مواجه شد و اینکه سرمو کردم تو گوشی تا خانم.ش زودتر بیاد کارمو انجام بده، باز بیست دقیقه هم اونجا ایستادم که گفتن خانم.ش طبقه پایینه برید اونجا :|

هلک و هلک رفتم پایین،میدونید فقط چیکار کرد؟ پایین اون کاغذ انصراف یه تاریخ زد و نوشت اقدام، گفت ببر آموزش کل :||| یعنی من یک و نیم  ساعت منتظر بودم ایشون بیاد که فقط یه تاریخ بزنه؟ اونو که خودمم میتونستم بزنم.

خون داشت خونمو می‌خورد، ساعت ۱۲:۳۰ بود و من فقط یکساعت فقط داشتم،باز بیست دقیقه توی اون شیب تند پیاده رفتم و رسیدم به آموزش کل، خوشحال ازینکه کارم تمومه و دیگه پروندمو میگیرم و میرم به سلامت،یهو آقاهه گفت تسویه حساب نکردی ببر اموزش دانشکده فلان:||||| گفتم اقا من همین الان اونجا بودم گفتن بیارم اینو بدم به شما، گفت من نمیدونم اینو ببر اونجا.

زنگ زدم به دوستم و هی غر زدم و غر زدم تا باز رسیدم،همون مسیر قبلی رو طی کردم، دیدم حسابدار نیست:| یه خانمی بود اونجا، گفت برو فردا ساعت ۱۲ بیا، منو میگید، خسته بودم از ۱۸ ساعت توی راه بودن،خستگی این چندبار بالا و پایین اومدن دانشگاه هم اضافه شده بود،دیگه آمپر چسبوندم، گفتم یعنی چی؟ این چه وضعشه؟ خودتونو مسخره کردید یا منو؟ ساعت ۱۲ تازه میگید بیا ۱ هم میرید؟ همه جای ایران ساعت کاری تا ۲ هست شما به چه حقی ۱ می‌رید؟

اگه فکر می‌کنید دادو بیدادهام نتیجه داشت سخت در اشتباهید چون خیلی ریلکس گفت به من مربوط نیست بفرما بیرون فردا بیا. 

مات و مبهوت مونده بودم و نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم، من یه دختر تنها توی یه شهری به فاصله ۱۲۰۰ کیلومتر از شهرم، شبو چجوری و کجا باید سپری میکردم؟! قبل از اینکه بخوام از شیراز راه بیوفتم و برم حدود ۲۰ بار با رئیس کل آموزش دانشگاه صحبت کرده بودم و دیگه منو میشناخت،زنگ زدم و کلی هم سر اون داد زدم و گفتم الان من چیکار کنم؟ اینهمه منو کشوندید اینجا گفتید کارت زود تموم میشه این بود؟ الان من جایی رو ندارم برم شما میخوای برای من جای خواب پیدا کنی؟ انقد داد زدم که گفت بیا آموزش‌ کل کارتو درست میکنم،ساعت چند بود؟ یک.

یک و نیم بود که رسیدم باز اونجا،چشمام بخاطر گریه‌هایی که کرده بودم خیس بود و صورتم بخاطر سرما قرمز،هر لحظه ممکن بود باز بزنم زیر گریه، فشار عصبی و خستگی با هم ادغام شده بودن و از من یه بشکه باروت ساخته بودن که هر آن ممکن بود منفجر شه.

بالاخره مدارکمو بهم دادن و  ساعت ۱:۴۰ بود که راحت شدم. زنگ زدم به راننده اتوبوس گفتم من فلانی ام و اگه میشه ده دقیقه برام بایسته تا بتونم به اتوبوس برسم، بیچاره مرد خوبی بود و قبول کرد،یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم ترمینال، تعاونی رو پیدا کردم و وقتی سوار اتوبوس شدم،یه نفس راحت کشیدم و به خودم قول دادم دیگه حتی اگه کلاهمم اونورا افتاد نرم ورش دارم!


کردستان-سنندج(۱)

سلام:))

از روز کنکور به اینطرف دیگه این موقع از روز رو به چشم ندیده بودم-۶ صبح- اما الآن به واسطه‌ی موقعیتم مجبورم که ببینم؛این پست رو از جایی به اسم یکن آباد مینویسم،نمیدونم دقیقا کجاییم فقط میدونم که از همدان گذشتیم. از دیروز ساعت ۱۳:۳۰ تا الان توی اتوبوس بودم،خسته شدم؟ بدنم آره داد میزنه که خسته‌اس ولی فی‌الواقع احساس خستگی نمیکنم،شاید چون ذوق دارم که اولین باره که دارم تنها میرم یه شهر دیگه و قراره کارامو انجام بدم،این وسط میدونید چی ناراحت کنندس؟ اینکه دقیقا ۷ ساعت دیگه باز باید توی اتوبوس بشینم و ۱۸ ساعت مسیر رو طی کنم.

۲تا پاور بانک همرام آوردم،یکیش مالِ کتی هست و اون یکی مال عمم،از ترس اینکه یهو شارژم تموم شه و به هیچ‌چیزی دسترسی نداشته باشم.

فکر کنم اگه هرروز به همین شکل طی میشد ظرف ۱ماه چندین کیلو وزن کم میکردم،دیروز صبح ساعت ۱۰ که چندتا لقمه صبحونه خوردم،بعدش هیچی نخوردم تا ساعت ۶ عصر که به اصطلاح شام بود،از ۶ عصر تا حالا هم هیچی بجز ۳قلپ آب نخوردم،بازم از ترس اینکه گلاب به روتون مستراح لازم بشم و وسط جاده؟ عمرا!

حدود ۳ماه پیش کارت ملیم گم شده بود،بعد از ۳ماه خدا بهم رحم کرد و پیدا شد فلذا از ترس اینکه باز مدارکم گم بشن،کارت ملی و شناسنامه و یه سری چیز دیگه رو کردم تو یه کیف گردنی،و زیر پالتوم جاساز کردم:)) اینکه گاهی بندش گردنمو آزار میده بماند،یه کیف از این یه وریا هم باز انداختم که پاوربانک ها و هندزفری و این چیزا توش هست، یه کوله پشتی که توش چتر و پتو و شال و کلاه و.. هست با یه پلاستیک خوراکی هایی که جرات نمیکنم حتی یکیشو به دهن بذارم،حالا تصور کنید من با همه ی اینا هلک و هلک باید برم دانشگاه برای کارای انصراف :))

لازمه بگم از دیروز صبح که از خواب بیدار شدم تا الان نتونستم یه خواب ممتدِ باب میلم داشته باشم؟ خلاصه اینکه، درسته له شدم از خستگی اما تجربه‌ی خیلی خوبیه،همین احساسِ بالغ شدنی که به آدم دست میده خودش یه دنیاس،اینکه انقدر تورو بزرگ و عاقل میدونن که وسایلتو میدن دستت میگن بفرما، برو اون سر کشور و برگرد؛ و خیالشون راحته که از پس خودت برمیای^^


بنمایمت که در دل تنگم چه ناله هاست

میگه ما توی عشق هیچوقت شانس نداشتیم، با اینکه نمیبینه سر تکون میدم و مینویسم آره،میگه میدونی چرا؟ چون همیشه از تمامِ وجودمون برای طرف مایه میذاریم غافل از اینکه اون حتی برای احساساتشم حساب و کتاب داره،میگم آره شانس هیچوقت با ما یار نبوده.

 

ساعت که ۰۰:۰۰ شد، میگه الان دیگه یه روزه وارد بیست شدی،بیست سالگی چطوریه؟ میگم همونطوری که نوزده سالگی بود و هیژده سالگی بود و الی آخر،میگه ایشالا سال خوبی برات باشه میگم اگه بذارن،صبح تا صبح که از خواب بیدار میشیم یه اتفاق جدید افتاده و نمیدونیم برای کدومش سوگواری کنیم،مگه اینجوری حالِ دل کسی هم خوب میمونه؟!

 

دیروز پرسیدم : اگه گفتی آدم چه روزایی رو نباید اصلا سراغ گوشیش بیاد؟ گفت روز کنکور و روز تولد،گفتم آفرین،خسته شدم از بس نوشتم مرسی عزیزم مرسی قربونت برم مرسی فداتشم،میگه از بس بی‌احساسی خب یکم ذوق کن که یه سال دیگه گذشت، میگم مگه پیر شدن ذوق داره؟! میگه خیلیا به این سن هم نمیرسن حداقلش اینه زنده ای،سکوت میکنم. 


رها کنید این حس لعنتیِ مارا

سلام. 

خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم،نه وبلاگی رو میخوندم،نه تلاشی برای خوندن میکردم، نه چیزی می‌نوشتم و نه تلاشی؛برعکس دفعات قبل که میگفتم نمینویسم چون چیزی برای نوشتن نیست ایندفعه خیلی چیزا هست،خیلی اتفاقاتِ در خور نوشتنی افتاده،از سفر یک هفته ای با دوست صمیمی به بندرعباس تا همین الان که درحال برنامه ریزی برای رفتن به کردستانم.

اما یه دلیل وجود داره که نمینویسم،اینجا دیگه مأمن امن من نیست!

میدونید،آدم هرچقدر هم با دیگران صمیمی باشه،حتی اونایی که تعداد نفس هاشون در دقیقه هم میدونه،اونایی که میدونه رنگ آبی رو وقتی کمرنگ باشه دوست دارن و پررنگ نه،حتی از چاشنی هایی که به غذا میزنن هم خبر داره،ولی همین آدم که من باشم،بعضی وقتا دلش میخواد یه چیزایی رو برای خودش داشته باشه که هیچکس از وجودش خبر نداشته باشه،با آدمایی حرف بزنه که هیچ ارتباطی با دوستاش نداشته باشن،حرفایی رو بزنه که نمیخواد بقیه-با وجود تموم صمیمیتشون- بدونن،یه کنج دنج برای خودش درست کنه و بعضی وقتا بره اونجا و زانوهاشو بغل کنه و بشینه،کنج من دیگه دنج نیست،چون میدونم تک تک کلماتی که از این به بعد بنویسم قراره قضاوت شه،سوالاتی به وجود میاد از قبیل اینکه '' چرا به من اینو نگفت؟ اونی که دربارش اینو نوشته فلانیه؟ " و هزارتا چیز دیگه،اونا نمیدونن که من فهمیدم کنج دنجمو ازم گرفتن و اینجارو میخونن،فکر میکنن من نفهمیدم که تک تک پست هامو خوندن،شاید همینم بخونن،نمیگم اینجارو میبندم و خداحافظی هم نمیکنم.

اما اگه از این به بعد خواستم چیزی بنویسم باید رمزدار باشه،فکر میکردم میشه بدونِ غل و زنجیر تفکراتم رو بنویسم،اما انگار باید بذارمشون تو یه صندوقچه، مهر و موم شده،ته وبلاگ، شاید اینجوری دست کسی بهش نرسه.. 

 


تو آن شعری که من جایی نمی‌خوانم

  • منگول که معرف حضورتون هست؟ همینجا توی شیراز داره مهندسی کامپیوتر میخونه، دولتی نه البته! روز اول دانشگاش من و شنگول پر از هیجان بودیم که وااای حالا روز اولشه وای حالا چیکار میکنه و این داستانا،ساعت ۱ ظهر بود بعد از تموم شدن کلاس اولش دیدیم یه عکس تو گروه سه نفرمون فرستاده با این مضمون " من و دوستام روز اول‌‌" یعنی به معنای واقعی کلمه کرک و پرم ریخت وقتی اینو دیدم:)) چه سرعت عملی. بعد من و شنگول همش درگیر این بودیم که منگووووول با اونا صمیمی نشیااا نکنه بلند شی باهاشون بری ارم به ما خیانت کنی هااا خلاصه انقد به جونش غر زدیم که نگو :))
  • پریروز منگول بهم گفت میای بریم بیرون؟ گفتم نه گفت چرا منم خیلی صادقانه گفتم چون پول ندارم:)) گفت بیا من حساب میکنم بعد از انکار های من و اصرار های اون گفتم باشه پس میام،البته قرار نبود دوتایی بریما مثل اینکه یکی از پسرای کلاسشون بهش گفته بوده اگه خواستی برنامه نویسی رو باهات کار میکنم که قوی شی منگولم بین همه ی درساش فعلا فقط به برنامه نویسی علاقمند شده لهذا منم برداشت برد،مکان؟ ارم ^___^ البته نه خودِ خودِ ارم یه کافه هست آخر خیابون ارم اسمش بوک لنده-اسمشو میگم چون میخوام نقدش کنم که اگه یه زمانی گذرتون اینورا افتاد بدونین قراره با چی رو به رو بشین-از این کافه هاس که کتاب فروشی هم داره جدیدا مد شده! خلاصه رفتیم طبقه بالاش توی تراس نشستیم اونا شروع کردن مشق نوشتن:))) منم زل زده بودم بهشون و ادای اینایی رو در میاوردم که میفهمن چه اتفاقی در حال وقوعه ولی به جان شما نباشه به جان خودم یه کلمه هم نفهمیدم فقط فهمیدم وقتی برنامه نویسی تموم شد باید کروشه ‌‌‌‌‌‌‌"{}" رو ببندی :)))
  • بریم سراغ نقد کافه، اولا که منوش اصلا به گرون بودنش نمی ارزه، خیار سکنجبین ۱۰ تومن؟ شیک هم نداره تازه، فقط قهوه و این چیزا، کیکاشم خیلی مسخرس :/ کیک خامه شکلاتی چیه دقیقا ؟! سرویس دهی هم که اصلا نگم براتون، قریب به یکساعت نشسته بودیم هیچکس نیومد بگه خرت به چند من؟ آخر بلند شدم رفتم بهشون گفتم ببخشید میشه یه منو بدید به ما؟ یه کاغذ ورداشت گذاشت کف دستم :| کلی درگیر انتخاب بودیم که چی بخوریم من خیلی جدی گفتم من یه هات چاکلُت میخوام :|| هات چاکلُت. بعد حدود نیم ساعت باز گذشت که دیدیم سفارش هارو اوردن پسره یه نگاه به ما سه تا کرد رفت تو :| سفارشارم نداد، ما همینجوری مات و مبهوت زل زده بودیم به در تراس که در باز شد اومد تو گفت عه اینا برا شما بود؟ :|
  • فکر میکردم اصلا نمیتونم با همکلاسی منگول ارتباط برقرار کنم و آخرش جوری شده بودیم که سر تعداد سفرهای اسنپمون داشتیم جَر و دعوا میکردیم ببینیم مال کی بیشتره و اون با اختلاف ۴ عدد برنده ی مسابقه شد، من ۴۷۴ تا سفر داشتم:/ ینی من ۴۷۴ بار رفتم بیرون؟ کرک و پرم.
  • بعد که مشق نوشتنشون تموم شد عزم رفتن کردیم و قرار شد من و منگول یکم تو خیابون ارم به رسم همیشه قدم بزنیم ولی منتها ایندفعه بدون شنگول :( وایساده بودم کنار درخت منگول داشت ازم عکس می‌گرفت یه ۲۰۶ وایساد بغل دستمون گفت از منم میگیری؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردیم و رفتیم، بدون اغراق حدود ربع ساعت داشت همرامون میومد و میگفت از منم عکس بگیر دیگه، منگول یه چیزی گفت که پسره برگشت گفت چه عصبی! عصبی دوست دارم :))) حالا من و منگول خندمون گرفته بود نمیتونستیم هم بخندیم وگرنه پرووتر میشد. به حول قوه ی الهی اخر رفتش.
  • امشب میخواستم به داداشم بگم بیا یه ذره شربت تهِ این هست بخور-شربت سرماخوردگی ‌‌-برگشتم گفتم بیا یه ذره تَربَت شَهِ این هست :)))
  • مامانم از صبح تا شب میگه حالا نمیشه بهمن نری‌؟ یخ میزنیا، اصن من نمیذارم بری،دید این روش ها جوابگو نیست دست به دامن دعا شده میگه به حق پنج تن که ایشالا بهمن نری بشینی بخونی باز :))
  • میخواستم بنویسم عدل الهی نوشتم وحیِ عدالت! چرا واقعا؟!
  • دیگه چه خبر‌؟ 
Designed By Erfan Powered by Bayan