افکار یک پانکو

پانکو لغتی من‌درآوردی از ترکیب پاندا و کوالا است


این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

یعنی واقعا عنوان انتخاب کردن سخت ترین کاره،خیلی از چیزهایی که میخواستم بگم رو بخاطر همین عنوان پیدا نکردن ننوشتم و پشیمون شدم :|

ایندفعه اومدم یه چند تا از سوتی های پانسیون رو بگم براتون، شاید جالب نباشه ولی خب دلم میخواد یه چیزی بگم و چیزی بهتر از این پیدا نمیکنم.

1. چند روز پیش خوابیده بودم ظهر،از خواب که بیدار شدم همونطوری با پتوی دورم از پله ها رفتم پایین با چشم نیمه باز تا برم توی سالن و پشت میزم بشینم،بعد یهو یکی از بچه ها گفت صبح بخیر!!! منظورش این بود که چه عجب بالاخره اومدی و این حرفا،ولی من گیج تر از این بودم که بخوام این همه تفسیر رو توی اون دو تا کلمه تشخیص بدم در نتیجه خیلی جدی سرمو تکون دادم و گفتم صبح توام بخیر و رفتم! توجه نمودید؟ ساعت چهار و نیم عصر با کمال جدیت صبح بخیر گفتم :|

2.دیشب رفتم گوشیمو تحویل بگیرم از مراقب که بیام خونه،بعد یهو گفتم خانمِ پانسیون میشه گوشی منو بدید! خانمِ پانسیون!! بنده خدا اون مراقبه هم انقدر خسته بود که نفهمید من سوتی دادم و بهش گفتم پانسیون :|

3.فردای روزی که ازمون سنجش بود از یکی دیگه از مراقبت پرسیدم که فلانی جون شما دانشگاه بیساری میری؟ گفت نه من فلان دانشگاه میرم،پنج دقیقه بعد باز بهش گفتم ولی دانشگاهتون عجیب بزرگه ها حوزه ی من اونجا بود،باز گفت عزیزم من دانشگاهم اونجا نیست،باز من: اهاااا ولی خیلی بزرگه ها نه؟! اصلا گیج میزدم شدید بیچاره فکر کرده بود خل شدم.

4.این یکی بیشتر سوتی همگانی هست تا شخص شخیص خودم،یبار رفته بودیم برای ناهار توی حیاط بشینیم،بعد یکی از دوستان یه دمپایی پسرونه کرده بود پاش،ما همه متعجب که نه به اون رژ قرمز و موهای مش شده نه به این دمپایی پسرونه،هیچی آخر رفتیم ازش پرسیدیم که جریان این چیه گفت نمیدونم دیدم اونجاس حوصلم نشد کفش خودمو بپوشم اینو برداشتم،بعد یکی دیگه از بچه ها گفت عهههه بچه هااااا دمپایی حاج رسولههه،حاج رسول کیه؟ یکی از بچه های پانسیون که ترنس هست و ما بهش میگیم حاج رسول،این یکی دوستمون که دمپایی حاج رسول رو پوشیده بود نمیشناختش، ما هم چهار نفری درحال داد زدن داشتیم بهش نشونی و آدرس میدادیم که کیه،دااااااد میزدیما،خلاصه رفتیم بالا دیدیم حاج رسول با چشمانی خشمناک زل زده بهمون:| من که همون اول یه لبخند زدم فلنگو بستم در رفتم ولی دوست عزیز نتونست فرار کنه و از اون به بعد پشت دستشو داغ کرد دیگه از صد متری حاج رسول رد بشه چه برسه دمپاییشو بپوشه:)))

5.جریان بچه ها تایم رست تموم شده رو یادتونه که گفتم دیگه؟ هر مراقب با یه لحنی میاد اینو میگه، سه چهار روز پیش یکی از مراقبا خیلی جدی داشت میگفت بشینید سر جاتون یهو بنده خدا عصبی شد گفت چقد بهتون بگم مگر کوچِکید؟ از اون روز به بعد این شده مضحکه ی دست بچه ها :)) تا دعواشون میشه به همدیگه میگن مگر کوچکی؟

راستش خیلی فکر کردم ببینم چیز دیگه ای هست یا نه ولی بعضیاش یکم بی ادبانه است و اینجا جاش نیست که بگم:)) دیگه به همینا قناعت کنید. 


دلخوشی ها کم نیست

سلام سلام 

در خدمت شما هستم با سیلی از پست های پیش نویس شده که هی باید برم اصلاح کنم تا در نهایت رضایت بدم بزنم روی انتشار :)))

یادتون هست گفتم صبح ها یکم پیاده روی میکنم؟ اینبار چندتایی عکس که توی همین پیاده روی ها در مسیر خونه تا خیابون اصلی گرفتم رو میذارم براتون که ببینید وقتی میگن شیرازو باید تو بهار دید یعنی چی! الکی نبوده که سعدی و حافظ شیرازی بودن دیگه،مگه میشه توی شیراز باشی و حس شاعرانه بهت دست نده؟! البته که شهرای دیگه هم زیبایی خودشونو دارن ولی خب من بخاطر علاقه زیادم به شهرم دارم یکم اغراق میکنم:))

عکس هارو گذاشتم این پایین که اگه کسی نخواست حجم اینترنتش مصرف شه راحت باشه،آخه یکم حجمشون زیاده.


بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

اولین باره که انقدر بین نوشتنم فاصله افتاده؛دلیلش اینه که زندگیم یه نظم خاصی پیدا کرده و جایی دیگه برای بیهوده چرخیدن توی نت و سرگرم شدن با فضای مجازی باقی نمونده.

شاید باورش سخت باشه ولی در عرض این بیست روز میانگین استفاده از گوشی رو از روزی هشت ساعت رسوندم به روزی یک ساعت،اونم فقط شب ها بعد از ساعت نه؛شاید تازه مفهوم زندگی کردن رو درک کردم،همیشه وقتی سریال هایی مثل ومپایر دایرز یا اصیل ها میدیدم برام این سوال پیش میومد که اینا چیکار میکنن در طول روز که اصلا سراغ گوشی نمیرن؟ حالا شاید بگید فیلمه و اینجور چیزا،ولی باز فکرم میره سمت روزای سیزده چهارده سالگیم،اونموقع هیچ چیزی به اسم فضای مجازی وجود نداشت،یه فیسبوک بود و سایت های چت روم،ذهنم درگیر این میشد که من اون روزامو چطوری شب میکردم که هیچوقت حوصلم سر نمیرفت تنها تو خونه؟! اونموقع که نه دوستا انقدر صمیمی بودن که همش در حال تماس با هم باشین و نه گوشی بود.
این چند روز برگشتم به همون روزا، صبحا یکم پیاده روی میکنم قبل از رفتن به پانسیونم،خیلی وقتا توی اتوبوس چهل دقیقه خودم تنهام،نگاه میکنم به درخت هایی که با سرعت از کنارشون رد میشیم،بوته های گل وسط بلوار،بچه مدرسه هایی که با یه کیف کوچولو هم قد خودشون میرن مدرسه،عکس میگیرم از گل ها و درخت های توی کوچه و خیابون،بوی بهار نارنجی که پیچیده توی شهر رو با تمام وجود نفس میکشم،فکر می‌کنم به اینکه چقدر زندگی رو سخت میگیریم بعضیامون..
وقتی میشه به همین راحتی سرزنده بود و اینهمه زیبایی توی طبیعت هست،چه کاریه آدم همش بشینه تو خونه؟!یکم برید بیرون،تنهایی،با خودتون خلوت کنید،وقت بذارید برای خودتون،تنها موجود مادی که همیشه باهاتونه خودتونید،یه جوری زندگی نکنید که یهو چشمتون بیوفته توی آیینه و کسی رو که می‌بینید نشناسید!
راستی محبوب جان رو هم چندین بار دیدم،یادم باشه دفعه بعد تعریف کنم. 
شاید خیلی حرف زدم و ربطی هم نداشتن به همدیگه،چیزای زیادی توی ذهنم  هست که تعریف کنم اما واقعا سر و سامون دادن اینهمه اتفاق و طبقه بندیشون بر اساس زمان و تاریخ خیلی کار سختیه،حداقل برای من. 
شاید چند روز دیگه باز بیام و شاید هم نه. بهار جان تولدت هم مبارک عزیزدل،با اینکه پنج روز دیگه اس ولی شاید نباشم که اونموقع تبریک بگم.
همین دیگه. 
تمام. 
Designed By Erfan Powered by Bayan