افکار یک پانکو

پانکو لغتی من‌درآوردی از ترکیب پاندا و کوالا است


رها کنید این حس لعنتیِ مارا

سلام. 

خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم،نه وبلاگی رو میخوندم،نه تلاشی برای خوندن میکردم، نه چیزی می‌نوشتم و نه تلاشی؛برعکس دفعات قبل که میگفتم نمینویسم چون چیزی برای نوشتن نیست ایندفعه خیلی چیزا هست،خیلی اتفاقاتِ در خور نوشتنی افتاده،از سفر یک هفته ای با دوست صمیمی به بندرعباس تا همین الان که درحال برنامه ریزی برای رفتن به کردستانم.

اما یه دلیل وجود داره که نمینویسم،اینجا دیگه مأمن امن من نیست!

میدونید،آدم هرچقدر هم با دیگران صمیمی باشه،حتی اونایی که تعداد نفس هاشون در دقیقه هم میدونه،اونایی که میدونه رنگ آبی رو وقتی کمرنگ باشه دوست دارن و پررنگ نه،حتی از چاشنی هایی که به غذا میزنن هم خبر داره،ولی همین آدم که من باشم،بعضی وقتا دلش میخواد یه چیزایی رو برای خودش داشته باشه که هیچکس از وجودش خبر نداشته باشه،با آدمایی حرف بزنه که هیچ ارتباطی با دوستاش نداشته باشن،حرفایی رو بزنه که نمیخواد بقیه-با وجود تموم صمیمیتشون- بدونن،یه کنج دنج برای خودش درست کنه و بعضی وقتا بره اونجا و زانوهاشو بغل کنه و بشینه،کنج من دیگه دنج نیست،چون میدونم تک تک کلماتی که از این به بعد بنویسم قراره قضاوت شه،سوالاتی به وجود میاد از قبیل اینکه '' چرا به من اینو نگفت؟ اونی که دربارش اینو نوشته فلانیه؟ " و هزارتا چیز دیگه،اونا نمیدونن که من فهمیدم کنج دنجمو ازم گرفتن و اینجارو میخونن،فکر میکنن من نفهمیدم که تک تک پست هامو خوندن،شاید همینم بخونن،نمیگم اینجارو میبندم و خداحافظی هم نمیکنم.

اما اگه از این به بعد خواستم چیزی بنویسم باید رمزدار باشه،فکر میکردم میشه بدونِ غل و زنجیر تفکراتم رو بنویسم،اما انگار باید بذارمشون تو یه صندوقچه، مهر و موم شده،ته وبلاگ، شاید اینجوری دست کسی بهش نرسه.. 

 

Designed By Erfan Powered by Bayan