افکار یک پانکو

پانکو لغتی من‌درآوردی از ترکیب پاندا و کوالا است


هیاهوی زندگی

مدرسه،دوران عجیبیه؛ حداقل یک و حداکثر سه سال خیلی‌هارو میبینی و میشناسی،هر روز هزارتا حرف برای گفتن دارید و حتی وقتی میاید خونه هم کلی حرف می‌زنید تا باز صبح شه و همون حرفارو اینبار با ذوق و شوق و لحن مختص خودت تعریف کنی،تمومی ندارن، کوچیک‌ترین موضوعی میتونه ساعت‌ها شمارو مشغول به حرف زدن کنه.

و حالا نمیدونم از کی شروع شد،اما دیگه این حرف‌ها توصیف کننده‌ی من نیست،با صمیمی‌ترین دوستام که میرم بیرون، یا حتی وقتی بهم زنگ میزنن هیچ حرفی برای گفتن ندارم و بیشتر شنونده‌ام. شاید دلیلش خونه نشینی و این باشه که این روزها - روزهایی که دو هفته دیگه تمومن- هیچ خبری بجز درس ندارم،ولی خب سوال پیش میاد که مگه اون‌موقع ها هم درس نبود؟ فی‌الواقع از وقتی فهمیدیم چی به چیه و اطرافمون چه خبره یه شی مستطیلی آوردن گذاشتن جلومون و گفتن به این میگن کتاب،همیشه باید بخونیش.

مثلا اون‌روز یکی از دوستای دوران راهنماییم بعد از ۴ یا ۵ماه بهم زنگ زد و با این جمله شروع کرد که وای کلی حرف دارم برات بزنم ولی نیم ساعت آخر کلا سکوت بود و هوووم های کشیده‌ای که میگفتیم،راستش شاید یکی از دلایلش این باشه که دیگه علاقه‌ای به غیبت کردن ندارم،گاهی پیش اومده که خواستم یه چیزی رو برای منگول تعریف کنم که عمده‌ی بحث غیبت درباره‌ی کسی بوده و بعد از خودم پرسیدم خب بیا فرض کنیم اینو گفتی،غیبتشم کردین و تموم شد، چه تاثیری توی زندگیت میذاره؟! مگه غیر از اینه یه بازه‌ی کوتاهی رو حرص میخوری و حس میکنی خونت داره تو رگات غلغل میکنه و یه حجم خیلی زیادی از انرژی منفی رو به روحت تحمیل میکنی و بعدش هیچی،مطلقاً هیچی؛خب یه آدم بالغ و دارای عقل سلیم نمیاد این‌همه اثرات منفی رو بیخود و بی‌جهت به خودش وارد کنه!

بعضی از چیزایی که نگفتم و نمیگم هم غیبت نیست،مربوط به زندگی شخصی‌م هستن و واقعا چه دلیلی داره بخوام برای بقیه تعریفشون کنم؟!

نتیجه اینکه توی ذهنم یه سری چیزا به ما مربوط نیست و یه سری چیزای ما هم به بقیه مربوط نیست و این میشه که اون کژالِ پرحرف قبل تبدیل شده به یه شنونده ولاغیر.

همه‌ی این حرف‌ها نتیجه‌ی نگاه کردن هرشبم به ریسه‌ای هست که به عنوان چراغ خواب ازش استفاده میکنم، یه‌بار هممون با هم تصمیم گرفتیم عکسای دونفره و تکی و دسته جمعی‌مون رو چاپ کنیم تا همیشه جلوی چشممون باشن، حالا عکسا هست ولی خبری از صاحبشون نیست! اون برگایی که میبینید هم قبلا عکس بودن،بعد یهو چنان اون شخص درنظرم منفور شد که تصمیم گرفتم برگای خشک رو جایگزینش کنم.

درآخر،ببخشید اگر چندماهه بجز پست‌های ملال انگیز چیزی از بنده‌ی حقیر نمی‌بینید، و ممنون بابت اینکه وقتتونو پای این پست هدر دادین. 


پیچ امین الدوله🌿

نیگا! وایساده تو سایه، خورشید داره خودشو میکشه برسه به سر شونه هاش، تنشو ببوسه. بهش میگیم کی اِنقد عزیز شدی آخه تو؟ میخنده. میخنده، خنده اش باهار میشه می شینه رو باغچه؛ حیاط پر میشه از بوی یاس و رازقی و پیچ امین الدوله. انگار که بهشت باشه دنیا. نگاش می کنیم راه میره از این سر دنیا به اون سر، با یه نازی که انگار میدونه چقدر خوش به حال زمینه که بالا بلند من پاشو میذاره روش، صداش می کنیم میگیم نکنه یه وقت ما رو یادت رفته باشه؟ نکنه زمستون بشه سرما بزنه باغ و باغبون رو بسوزونه؟ میچرخه سمتمون، از دور ماچ میفرسته، با اون چشمای خندونش که جون دنیاست، جون می گیریم، آواز میخونیم، آهنگای شاد قدیمی. همونجور که میاد طرفمون که آغوشمون رو پر کنه از ترانه های تازه، نیگا میکنیم به گنجیشک پیر روی شاخه خشک درخت ته محوطه، غم نداره، با ذوق نیگا میکنه به رقص یه نفره ما. آواز میخونه زیرلب، میگه: زندگی خوب است که گیری دلبری نکو...

متن از: حمید سلیمی/ پادکست: اتاق سرد آبی. 

اگه دوست داشته باشید پادکستاشو هم میذارم :)) انقدر آرامش بخش و خوبن که ۲ ساله هرشب با گوش کردن به اونا خوابم میبره:)) 

پیچ امین الدوله

پیچ امین الدوله. 


یک چمدان پر از فراموشی

همه‌ی ما دستِ کم یکبار یک‌نفرو از دست دادیم،یک‌نفری که زمانی تصور دنیای بدون اون محال بود،حتی فکرِ نبودنش هم سخت بود برامون؛بعد یکهو به خودمون اومدیم و دیدیم ای دل غافل،شد آنچه که نباید میشد.

گاهی ما اونارو میذاریم کنار و گاهی اونا مارو! توی هرکدوم از این دو حالت یه احساس وجود داره،دل‌تنگی؛شاید همون لحظه به‌وجود نیاد اما بالاخره یه روزی یه جایی یه چیزی اونارو به یادمون میاره،لازم نیست حتمأ خاطره‌ای رو باهم ساخته باشید،ممکنه از یه جایی رد بشید و به این فکر کنید که"آخرین باری که اومدم اینجا فلانی هنوز توی زندگیم بود"  یا "من وقتی از اینجا رد میشدم یکیو دیدم که شبیهش بود" یا  حتی عکسهامون،تنها چیزایی که دیگران نقشی توشون ندارن و بازهم میتونن یادآور یه شخص از دست رفته‌امون باشن "این عکسه رو وقتی گرفتم که دلم به بودنش خوش بود"، اینا دلتنگ میکنن آدمو..

حتی عکس‌العمل‌های عادی میتونن یه خاطره‌ی دور و مبهم رو بیارن جلوی چشمات مثل وقتی که داری گریه میکنی و از ذهنت میگذره "آخرین باری که اینجوری گریه کردم بخاطر اون بود".

یا حتی یه خوراکی : " آخرین باری که اسموتی آناناس خوردم با اون بود" بعد یاد خنده‌هاتون میوفتی،اینکه همون‌روز بهش گفته بودی:( اگه یه روز تو زندگیت نباشم چیکار میکنی؟) بغض کرده بود و جلوی اون همه آدم مثل بچه‌های مظلوم سرشو گذاشته بود رو شونت و گفته بود:( نگو اینارو،مگه میشه تو نباشی و من خوب باشم؟ میشه مگه بری؟ تو بری چی میمونه*) بعد تهِ دلت قنج رفته بود از اینکه حتی فکر نبودنتم اشک میاره به چشماش،یهو خاطرات با سرعت 10x میرن جلو،میرسن به آخرین باری که حرف زدین،اینکه تو گفته بودی:( دیگه دوستم نداری؟) جواب شنیده بودی که:( قبلا داشتم، الانو نمیدونم!) خیلی آروم بهش میگی خوشبخت باشی،قلب میفرستی و آرزوی موفقیت میکنی، میگه:( گریه نکنیا، خوب باش باشه؟) اشکت از روی گونه‌ات سر میخوره و شور بودنشو میچشی و مینویسی:( من خوبم، اصلا هم گریه نمیکنم نگران من نباش) و تمام.

روزها میگذرن،سوالات توی ذهنت تموم نمیشن،گاهی میان و گاهی میرن،از خودت میپرسی چطور میشه کسی که فکر نبودنمم براش عذاب‌آور بود خودش بودنشو ازم میگیره؟ خنده‌هاشو،دستاشو،چشماشو ازم میگیره؟

بعد،وقتی ساعت‌ها این کلمات و این جملات توی ذهنت میچرخن و دریغ از یه جواب درست و حسابی، تصمیم میگیری بیخیال بشی و move on کنی،دیگه یاد میگیری وقتی آخرین بار از مکان موردعلاقه اش رد میشی دستاتو مشت نکنی،وقتی رنگِ زردِ یواش رو جایی میبینی صرفا و مطلقاً برات یه رنگ باشه مثل بقیه‌ی رنگا و توی ذهنت نگی"اون زردو وقتی کمرنگ بود دوست داشت"

حالا، چی میشه وقتی از دست دادن یه آدم دیگه هم اونو به یادت میاره؟ وقتی تصمیم میگیری یه عده‌ای از اطرافیانت رو بذاری کنار و باز این فکر توی ذهنت قدرت‌نمایی میکنه که"آخرین بار که با فلانی آشتی بودم اونم بود"! وقتی تیکه تیکه از زندگیت،وقتی حتی خاطره‌های بعد از اون هم بهش ربط داره،چطور آدم میتونه فراموش کنه؟ چطور میشه دلتنگی‌هاش رو بریزه تو یه چمدون و بذاره توی کمدو درشو قفل کنه و کلیدشو گم،که مبادا یه‌روز بره سراغ دلتنگی‌هاش.. 

​​​ببین دلیل نمیشه حتما تو ی خیابونی دستمو گرفته باشی یا جلو جمعیت بغلم کرده باشی ک اونجاها تا ابد یادم بمونه ، من هرجایی ک بهت فک کرده باشم ، هر ساعتی ک ب خاطرت خوشال بوده باشم ، همه ی اون لحظه هایی ک داشتمت ، هر چیزی ک ب تو ربط داشته باشه رو یادمه ، حالا وقتی ک همه ی زندگیم بهت ربط داره و هر ثانیه میتونم یه دلیل واسه فک کردن بهت خلق کنم ، چجوری یادم بره و کنار بیام ؟

یادم نیست متن زرد بالا رو کی نوشته،ولی هرکی بوده دمش گرم =) انقدر وصف حالم بود که هنوز خط به خطشو حفظم.

* قسمتی از پادکستِ اتاق سرد آبی از محمود سرمدی. 

عنوان از : سید مهدی موسوی. 


یاری برسونید :)

دیدین بعضی آدما توی اینستاگرام وقتی یه نفر رو فالو میکنن میرن توی فالوینگ های طرف و از بالا تا پایین رو فالو میکنن؟ من همچین حالتی رو با وبلاگ ها دارم، قریب به روزی ۶-۷ بار میام توی وبلاگ های تک تکتون، کامنت هارو میخونم و میرم توی وبلاگ های اون اشخاص، میرم توی پیوند های روزانه اتون-راستی من هنوز که هنوزه نفهمیدم این پیوند ها چطوری ان و هدف از ایجادشون چیه-خلاصه به هر دری میزنم که وبلاگ های جدید پیدا کنم و بشینم بخونم.

وقتی هم یه وبلاگ جدید رو پیدا میکنم که باب میلم باشه میرم از اولین پست شروع میکنم به خوندن تا برسم به زمان حال، اگه اینجوری نخونم حس میکنم رسالتم رو در خوندن تکمیل نکردم :))

خلاصه ی این حرفا،وبلاگ هایی که خیلی دوستشون دارید و همیشه برای خوندنشون اشتیاق دارید رو برام کامنت بذارید ^-^ اینجوری به یک خوره ی خوندن کمک زیادی میکنید.

پیشاپیش ممنونheart


این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

یعنی واقعا عنوان انتخاب کردن سخت ترین کاره،خیلی از چیزهایی که میخواستم بگم رو بخاطر همین عنوان پیدا نکردن ننوشتم و پشیمون شدم :|

ایندفعه اومدم یه چند تا از سوتی های پانسیون رو بگم براتون، شاید جالب نباشه ولی خب دلم میخواد یه چیزی بگم و چیزی بهتر از این پیدا نمیکنم.

1. چند روز پیش خوابیده بودم ظهر،از خواب که بیدار شدم همونطوری با پتوی دورم از پله ها رفتم پایین با چشم نیمه باز تا برم توی سالن و پشت میزم بشینم،بعد یهو یکی از بچه ها گفت صبح بخیر!!! منظورش این بود که چه عجب بالاخره اومدی و این حرفا،ولی من گیج تر از این بودم که بخوام این همه تفسیر رو توی اون دو تا کلمه تشخیص بدم در نتیجه خیلی جدی سرمو تکون دادم و گفتم صبح توام بخیر و رفتم! توجه نمودید؟ ساعت چهار و نیم عصر با کمال جدیت صبح بخیر گفتم :|

2.دیشب رفتم گوشیمو تحویل بگیرم از مراقب که بیام خونه،بعد یهو گفتم خانمِ پانسیون میشه گوشی منو بدید! خانمِ پانسیون!! بنده خدا اون مراقبه هم انقدر خسته بود که نفهمید من سوتی دادم و بهش گفتم پانسیون :|

3.فردای روزی که ازمون سنجش بود از یکی دیگه از مراقبت پرسیدم که فلانی جون شما دانشگاه بیساری میری؟ گفت نه من فلان دانشگاه میرم،پنج دقیقه بعد باز بهش گفتم ولی دانشگاهتون عجیب بزرگه ها حوزه ی من اونجا بود،باز گفت عزیزم من دانشگاهم اونجا نیست،باز من: اهاااا ولی خیلی بزرگه ها نه؟! اصلا گیج میزدم شدید بیچاره فکر کرده بود خل شدم.

4.این یکی بیشتر سوتی همگانی هست تا شخص شخیص خودم،یبار رفته بودیم برای ناهار توی حیاط بشینیم،بعد یکی از دوستان یه دمپایی پسرونه کرده بود پاش،ما همه متعجب که نه به اون رژ قرمز و موهای مش شده نه به این دمپایی پسرونه،هیچی آخر رفتیم ازش پرسیدیم که جریان این چیه گفت نمیدونم دیدم اونجاس حوصلم نشد کفش خودمو بپوشم اینو برداشتم،بعد یکی دیگه از بچه ها گفت عهههه بچه هااااا دمپایی حاج رسولههه،حاج رسول کیه؟ یکی از بچه های پانسیون که ترنس هست و ما بهش میگیم حاج رسول،این یکی دوستمون که دمپایی حاج رسول رو پوشیده بود نمیشناختش، ما هم چهار نفری درحال داد زدن داشتیم بهش نشونی و آدرس میدادیم که کیه،دااااااد میزدیما،خلاصه رفتیم بالا دیدیم حاج رسول با چشمانی خشمناک زل زده بهمون:| من که همون اول یه لبخند زدم فلنگو بستم در رفتم ولی دوست عزیز نتونست فرار کنه و از اون به بعد پشت دستشو داغ کرد دیگه از صد متری حاج رسول رد بشه چه برسه دمپاییشو بپوشه:)))

5.جریان بچه ها تایم رست تموم شده رو یادتونه که گفتم دیگه؟ هر مراقب با یه لحنی میاد اینو میگه، سه چهار روز پیش یکی از مراقبا خیلی جدی داشت میگفت بشینید سر جاتون یهو بنده خدا عصبی شد گفت چقد بهتون بگم مگر کوچِکید؟ از اون روز به بعد این شده مضحکه ی دست بچه ها :)) تا دعواشون میشه به همدیگه میگن مگر کوچکی؟

راستش خیلی فکر کردم ببینم چیز دیگه ای هست یا نه ولی بعضیاش یکم بی ادبانه است و اینجا جاش نیست که بگم:)) دیگه به همینا قناعت کنید. 


فوبیای گربه مثلا

راستش من کلا عاشق حیوونهام،سگ گربه همستر خرگوش، همه چی بجز انواع و اقسام حشرات و مار و اینجور چیزا.

عرضم به حضورتون که ما یه سگ داریم اسمش لوسی هست و ماده اس،از اونجایی که اهالی خونه خیلی به من لطف دارن همه ی مسئولیت هاش اعم از غذا دادن،حموم کردن،بازی کردن و غیره به من واگذار شده :|

ایشون حتما بعد هر وعده غذایی باید بره گلاب به روتون روم به دیوار تخلیه کنه روده هاشو‌:/. 

امشب بعد از اینکه بهش غذا دادم رفتم تو اتاق و شروع کردم به تست زدن،دیگه زمان کلا از دستم خارج شد تا وقتی که کمرم درد گرفت و تازه انگار به این دنیا برگشتم،خوشحال و خرم رفتم که بخوابم یادم اومد ای دل غافل لوسی خانم رو نبردم دستشویی، ساعت چند بود؟ یک و بیست و دو دقیقه ی بامداد! 

خلاصه از اونجایی که تنبلیم میشد حجاب اسلامی رو رعایت کنم فقط یه سوییشرت پوشیدم کلاهشم انداختم رو سرم، قلاده ی لوسی رو بستم و برو که بریم.

برده بودمش محوطه ی کنار خونه،یه زمین خرابه میشه گفت تقریبا هست،خوشحال داشتم میرفتم توی زمین که حس کردم یه جسم قوز کرده نشسته اونجا،منو میگید،به معنای واقعی کلمه خشکم زد،تنها کاری که تونستم بکنم این بود که فلش گوشیمو روشن کنم و ببینم چیه،دیدم  دو تا نقطه براق شد،دیگه رو به موت بودم که تا لوسی پارس کرد دویید رفت اون جسم چندش،شستم خبردار شد که گربه بوده، حالا این گربه اونموقع شب اونجا چیکار داشته تک و تنها الله و اعلم. 

با هزار تا صلوات و بسم الله لوسی رو چرخوندم تا اومدیم بالا. 

از اونجایی که خیلی من مهمم برا اهالی خونه دیدم همه چراغ هارو خاموش کردن رفتن خوابیدن، انگار نه انگار من نیم ساعت پایین بودم :\

از اون موقع تا حالا فقط ذهنم درگیر این شده که راسته میگن جن ها میتونن به شکل گربه و اینجور چیزا دربیان؟ 

تا اطلاع ثانوی که من دیگه  این مسئولیت خطیر  رو به عهده نمیگیرم :| والا بعید نیست سکته کنم یهو از دست این گربه ها. 

 


غرولند های مانده در دل

راستش این روزها اصلا و ابدا حال و روز خوشی ندارم،از زمین و زمان ایراد میگیرم،سر چیزهای هیچ و پوچ اعصاب خودم و دیگران را خورد میکنم، غر میزنم، گاهی حتی جیغ میکشم. 

از صبح تا شب مثل مرغ پرکنده دور خودم میچرخم،می‌نشینم، بلند میشوم، چهارده بار اتاق را طی میکنم، باز می‌نشینم، تلاش میکنم اشکم دربیاید کمی خالی شوم و حتی یک قطره هم سرازیر نمیشود. 

رو به روی کتاب های تلنبار شده روی هم مینشینم،نگاه میکنم،حرص میخورم از ترازی که نه رشد میکند نه کم میشود،ثابت مانده؛میدانید من از رکود بدم می اید،از بدون تغییر ماندن اطرافم بدم می اید،از نفهمیدن درس هایی که باید برای هر بار خواندنشان دو دستی توی سر خودم بکوبم بدم می‌آید،از چهارماه باقی مانده تا کنکور بدم می اید،از توقع دیگران بدم می اید،همانطور که گفتم از همه شکایت دارم.

از خودم و اخلاق گندی که به تازگی به ان پی بردم،از قضاوت هایی که ناخواسته درباره ی دیگران در ذهنم شکل میگیرند،حتی بحث هایی که به طور کاملا ماهرانه به نفع خودم تمامشان میکنم،من از شخصیتی که دارم بیزارم،شاید در نظر اطرافیان دختری باشم که با همه دوست است، می‌خندد، شاد است،اجتماعی است، پای درد و دل همه می‌شیند،اما من، از این دختر بیزارم! 

به آینه که نگاه میکنم بیزارم، حتی از موهایی که به تازگی کوتاهشان کردم هم بیزارم،دست خودم نیست وگرنه همین بیست و دو سانت باقی مانده را هم کوتاه میکردم و خودم را نجات میدادم از این حجم مزاحم اطراف گردنم.

بله من به قدری بیکارم که نخ نخ موهایم را میکَنَم و با خط کش اندازه میگیرم! گاهی حرص میخورم از رشدی که ندارد و گاهی تصمیم میگیرم پسرانه کوتاهش کنم.من تکلیفم با خودم هم معلوم نیست،انگار بیش از حد از کلمه "من" استفاده کردم و از این هم بدم می آید حتی.

شاید نود و هشت سال بهتری باشد، بروم در شهری با فاصله ی هزار و صد و بیست و سه کیلومتر از این شهر به اصطلاح گل و بلبل،جایی که کسی را نشناسم و بالطبع من هم ناشناس باشم،خمیری ورز نداده باشم در ذهن مردم، هر طور که دلم خواست خودم را شکل بدهم و کسی نباشد که من را با کسی که شش سال پیش بودم مقایسه کند.

نمی‌دانم چه میگویم، راستش توقعی هم ندارم شما بفهمید یا عکس العملی نسبت به این همه انزجار در این متن نشان دهید،خودم هم دلیل اینهمه کلافگی را درک نمیکنم،از شما هم توقعی نیست.

و در آخر متاسفم اگر خواندن این متن وقتتان را هدر داد،باشد که رستگار شوم.


خودکنترلی

چند روزه دارم تمرین میکنم خودمو کنترل کنم و بعضی کار هارو انجام ندم، من هم مثل هر آدم دیگه ای نقاط ضعف زیادی دارم که تصمیم گرفتم برطرفشون کنم و یا حدالامکان کمرنگ.

دو دسته آدم داریم،برونگرا و درون گرا. برونگراها کسایی هستن که کل زیر و بم زندگیشون رو بقیه میدونن و به عبارتی قابل پیش‌بینی هستند،درون‌گراها اون دسته ای اند که حتی اگه بیست و چهار ساعت شبانه روز هم باهاشون حرف بزنی نمیتونی حرف خاصی درباره زندگیشون ازشون بشنوی،من دسته ی اولم، هر اتفاقی توی زندگیم بیوفته چه درباره ی رابطه احساسی چه درسی چه شغلی و حتی مجازی رو همه خیلی زود میفهمن،چون من مثال بارز عبارت ((آلو تو دهنش خیس نمیخوره)) هستم؛ هر پیشامدی که توی زندگیم باشه بدون یه نقطه کم و زیاد میگم به دوستام و بقیه.

قبلا هروقت با دوستان یه جا جمع میشدیم گوشی من بین همه دست به دست میشد و هرکسی هرچیزیو میخواست توی گوشیم نگاه میکرد،پیام هام، عکسام، فیلمام؛اما چند مدتی هست که دیگه نمیذارم کسی توی گوشیم بگرده، خیلی ها ناراحت شدن و اعتراض کردن که((مگه ما غریبه ایم)) و جواب من این بوده(( لزومی نداره از زیر و بم زندگی من و افرادی که باهاشون در ارتباطم باخبر باشی)).

لهذا دیگه خیلی دست و دلم به نوشتن نمیره،چون اتفاق خاصی که واقعا ارزش نوشته شدن رو داشته باشه نمیوفته،اگرم بیوفته انقدر خصوصیه که نمیشه بیانش کرد.


پارتی بازی تا چه حد؟

الان در حالتی ام که هیچگونه حوصله و اعصابی برام باقی نمونده، بعد از 14ماه بالاخره دلو زدم به دریا اومدم که موهامو کوتاه کنم،چهار ساعته منتظر نشستم، توی این چهار ساعت موی یازده نفرو کوتاه کرده و از این یازده نفر پنج تاشون بدون نوبت و چون دوست بودن و آشنا بودن و فلان بودن و بهمان بودن کارشون راه افتاده. :|

اعتراض های من هم هیچ نتیجه ای نداره و تنها جمله ای که میگن اینه که این زود تموم میشه صبر کن ده دقیقه دیگه تمومه، ده دقیقه ای که قرار بود منتظر باشم شده چهارساعت.

از یه طرف دیگه هم با خودم میگم منکه اینهمه منتظر نشستم یکساعت دیگه هم منتظر میشینم، ولی چقدر یه آدم میتونه بیشعور باشه وقتی یه دختر جوون میگه خانوادم نگران میشن یکم زودتر، حداقل بیرون از نوبت کار انجام نده، بازم هیچ توجه ای نمیکنن و یه گوش در هست و یه گوش دروازه :|.

 

بعدا نوشت: پس از فس فس های فراوان ساعت یازده شب رسیدم خونه،تکرار میکنم، یک دختر جوون، ساعت یازده شب. 


"چه خبر"

گاهی وقتا به این فکر میکنم اگه این "چه خبر" وجود نداشت آدما چطوری صحبت هاشونو ادامه میدادن؟!

اون وقتایی که میخوای صحبت ادامه پیدا کنه ولی هیچ کلمه ای، هیچ جمله ای پیدا نمیکنی که بتونی این کارو انجام بدی،بعد یهو میگی:((خب دیگه چه خبر؟))
بنظر من این جمله سوالی نیست، یه جمله ی امریه، یعنی بگو، تعریف کن از روزات برام، کارایی که میکنی، حرفایی که میزنی،حس هایی که تجربه میکنی،جاهایی که رفتی،من همشو میخوام بشنوم؛میخوام بدونم و بفهمم ثانیه هات چطوری میگذرن؟ میخوام بفهمم بین اونهمه مشغله و درگیری جایی برای منم هست؟! بین اونهمه تفکرات و تصاویری که میلیون ها بار از ذهنت می‌گذرن یعنی میشه یک میلیون و یکمیش من باشم؟!
اما آدما اینارو نمیشنون،حرفاتو از چشمات نمیخونن،از صدات از لحنت نمیفهمن حرف دلت چیه،بی خبر از همه جا فقط جواب میدن:((سلامتی!))
و این تویی که پشت این جمله مخفی شدی و هنوز هم،دلت به همین یه کلمه خوش شده.
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan