افکار یک پانکو

پانکو لغتی من‌درآوردی از ترکیب پاندا و کوالا است


بنمایمت که در دل تنگم چه ناله هاست

میگه ما توی عشق هیچوقت شانس نداشتیم، با اینکه نمیبینه سر تکون میدم و مینویسم آره،میگه میدونی چرا؟ چون همیشه از تمامِ وجودمون برای طرف مایه میذاریم غافل از اینکه اون حتی برای احساساتشم حساب و کتاب داره،میگم آره شانس هیچوقت با ما یار نبوده.

 

ساعت که ۰۰:۰۰ شد، میگه الان دیگه یه روزه وارد بیست شدی،بیست سالگی چطوریه؟ میگم همونطوری که نوزده سالگی بود و هیژده سالگی بود و الی آخر،میگه ایشالا سال خوبی برات باشه میگم اگه بذارن،صبح تا صبح که از خواب بیدار میشیم یه اتفاق جدید افتاده و نمیدونیم برای کدومش سوگواری کنیم،مگه اینجوری حالِ دل کسی هم خوب میمونه؟!

 

دیروز پرسیدم : اگه گفتی آدم چه روزایی رو نباید اصلا سراغ گوشیش بیاد؟ گفت روز کنکور و روز تولد،گفتم آفرین،خسته شدم از بس نوشتم مرسی عزیزم مرسی قربونت برم مرسی فداتشم،میگه از بس بی‌احساسی خب یکم ذوق کن که یه سال دیگه گذشت، میگم مگه پیر شدن ذوق داره؟! میگه خیلیا به این سن هم نمیرسن حداقلش اینه زنده ای،سکوت میکنم. 


همون چیز تکراری:اعلام نتایج

تصورات دیگه ای از خودم داشتم برا اینده،خودمو توی یه رشته دیگه و یه شهر ویگه تصور می‌کردم ولی امروز ظهر، وقتی توی خیابون نتیجه رو دیدم، همونجا وسط خیابون نشستم رو صندلی و زار زار گریه کردم،اومدم خونه و با گریه خوابیدم، از خواب که بیدار شدم یادم اومد بازم بساط اب غوره رو راه انداختم.

خدا شاهده اگه دریاچه بودم تا حالا خشک شده بودم. 

میخواستم برم جایی که 1143 کیلومتر دورتر از شیراز باشه، افتادم جایی که 1175 کیلومتر دورتره.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد! گیج گیجم،سوالایی مغزمو پر کردن که فقط هی حالمو بدتر میکنن،از همه جالب تر اینکه هیچکسم همرام نمیاد :|

نه مامانم میاد نه بابام،همشون میگن تو دیگه بزرگ شدی برو خودت کاراتو بکن. درسته بزرگ شدم ولی نه برا جایی که اون سر کشوره، که حتی زبونشونم بلد نیستم. 

دوست صمیمیم هم پا به پای من گریه میکنه،دلداریم میده که بخندونتم یهو خودش میزنه زیر گریه، قرار بود با هم بریم آخه، حالا اون میمونه پشت کنکور و من باید برم،جایی که دوست ندارم و رشته ای که دوست ندارم.. 


تابستان شما چگونه می‌گذرد

اتفاق برای تعریف کردن زیاده،اما راستش رو بخواید بدنم به حالت کارخونه برگشته و دوباره دوستان میتونن منو پانکو صدا بزنن،و چقدر خوشحالم که دیگه مجبور نیستم آلارم ساعت رو بذارم برای 6 صبح و با دیدن اون علامته که اعلام میکنه ring in 7 hours ناله کنان به تخت نمیرم.

به طور میانگین بخوایم حساب کنیم،از شنبه ی بعد کنکور تا الان،از 24 ساعت شبانه روز من شاید 6 الی 7 ساعت بیدار باشم،بقیشو خوابم. 

اون وقتایی هم که بیدارم گیج خوابم:)))

هیچ برنامه ی خاصی فعلا برای گذروندن تابستون ندارم،فقط خواب خواب خواب خواب،و واقعا خواب بهترین نعمتیه که خدا به انسان داده:))

باور کنید اگه انقدری که من به خوابیدن علاقمندم به یک انسان علاقمند بودم تا حالا سه چهار تا بچه داشتم ازش=)

راستش عقیده ی من اینه وبلاگ محلیه برای نوشتن و جای عکس گذاشتن نیست اما گفتم این اسکرین شات رو بذارم که اوج گیج بودن من از  خواب رو ببینید=)

خواب


بازگشت به خانه

دوره ی پانسیون رفتن تموم شد.

خیلی از بچه ها دیروز خداحافظی کردن و وسایلاشونو جمع کردن و رفتن.

بچه های رشته ریاضی که پس‌فردا کنکور دارن هم دیگه حس درس خوندن نداشتن و بیشتریاشون رفته بودن،منم امروز وسایلام رو جمع کردم برگشتم خونه:( در غمگین ترین حالت ممکن به سر میبرم الان.

خداحافظی با تک تک کسایی که این دو سه ماه رو باهاشون گذروندم،آرزوی موفقیت کردن براشون،جدا کردن تک تک نوت هایی که روی میزم چسبونده بودم،جدا کردن برچسب اسمم،و یه نگاه آخر به اون سالنی که این مدت رو توش زندگی کردم.

حس ناراحت کننده ای بود،حس میکنم یه چیزی ته دلم خالیه :(

اخرین باری که توی دفترخاطراتم نوشتم اردیبهشت ماه بود،انقدری درگیر کنکور و درس شدم که وقت نشد تک تک روزایی که توی پانسیون گذروندم رو بنویسم برای کژال چند سالِ بعد:((

خلاصه بازگشت همه به سوی خانه است:( ولی الان جواب غریبی کردن من با اتاقم رو کی میده :(


این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

یعنی واقعا عنوان انتخاب کردن سخت ترین کاره،خیلی از چیزهایی که میخواستم بگم رو بخاطر همین عنوان پیدا نکردن ننوشتم و پشیمون شدم :|

ایندفعه اومدم یه چند تا از سوتی های پانسیون رو بگم براتون، شاید جالب نباشه ولی خب دلم میخواد یه چیزی بگم و چیزی بهتر از این پیدا نمیکنم.

1. چند روز پیش خوابیده بودم ظهر،از خواب که بیدار شدم همونطوری با پتوی دورم از پله ها رفتم پایین با چشم نیمه باز تا برم توی سالن و پشت میزم بشینم،بعد یهو یکی از بچه ها گفت صبح بخیر!!! منظورش این بود که چه عجب بالاخره اومدی و این حرفا،ولی من گیج تر از این بودم که بخوام این همه تفسیر رو توی اون دو تا کلمه تشخیص بدم در نتیجه خیلی جدی سرمو تکون دادم و گفتم صبح توام بخیر و رفتم! توجه نمودید؟ ساعت چهار و نیم عصر با کمال جدیت صبح بخیر گفتم :|

2.دیشب رفتم گوشیمو تحویل بگیرم از مراقب که بیام خونه،بعد یهو گفتم خانمِ پانسیون میشه گوشی منو بدید! خانمِ پانسیون!! بنده خدا اون مراقبه هم انقدر خسته بود که نفهمید من سوتی دادم و بهش گفتم پانسیون :|

3.فردای روزی که ازمون سنجش بود از یکی دیگه از مراقبت پرسیدم که فلانی جون شما دانشگاه بیساری میری؟ گفت نه من فلان دانشگاه میرم،پنج دقیقه بعد باز بهش گفتم ولی دانشگاهتون عجیب بزرگه ها حوزه ی من اونجا بود،باز گفت عزیزم من دانشگاهم اونجا نیست،باز من: اهاااا ولی خیلی بزرگه ها نه؟! اصلا گیج میزدم شدید بیچاره فکر کرده بود خل شدم.

4.این یکی بیشتر سوتی همگانی هست تا شخص شخیص خودم،یبار رفته بودیم برای ناهار توی حیاط بشینیم،بعد یکی از دوستان یه دمپایی پسرونه کرده بود پاش،ما همه متعجب که نه به اون رژ قرمز و موهای مش شده نه به این دمپایی پسرونه،هیچی آخر رفتیم ازش پرسیدیم که جریان این چیه گفت نمیدونم دیدم اونجاس حوصلم نشد کفش خودمو بپوشم اینو برداشتم،بعد یکی دیگه از بچه ها گفت عهههه بچه هااااا دمپایی حاج رسولههه،حاج رسول کیه؟ یکی از بچه های پانسیون که ترنس هست و ما بهش میگیم حاج رسول،این یکی دوستمون که دمپایی حاج رسول رو پوشیده بود نمیشناختش، ما هم چهار نفری درحال داد زدن داشتیم بهش نشونی و آدرس میدادیم که کیه،دااااااد میزدیما،خلاصه رفتیم بالا دیدیم حاج رسول با چشمانی خشمناک زل زده بهمون:| من که همون اول یه لبخند زدم فلنگو بستم در رفتم ولی دوست عزیز نتونست فرار کنه و از اون به بعد پشت دستشو داغ کرد دیگه از صد متری حاج رسول رد بشه چه برسه دمپاییشو بپوشه:)))

5.جریان بچه ها تایم رست تموم شده رو یادتونه که گفتم دیگه؟ هر مراقب با یه لحنی میاد اینو میگه، سه چهار روز پیش یکی از مراقبا خیلی جدی داشت میگفت بشینید سر جاتون یهو بنده خدا عصبی شد گفت چقد بهتون بگم مگر کوچِکید؟ از اون روز به بعد این شده مضحکه ی دست بچه ها :)) تا دعواشون میشه به همدیگه میگن مگر کوچکی؟

راستش خیلی فکر کردم ببینم چیز دیگه ای هست یا نه ولی بعضیاش یکم بی ادبانه است و اینجا جاش نیست که بگم:)) دیگه به همینا قناعت کنید. 


دلخوشی ها کم نیست

سلام سلام 

در خدمت شما هستم با سیلی از پست های پیش نویس شده که هی باید برم اصلاح کنم تا در نهایت رضایت بدم بزنم روی انتشار :)))

یادتون هست گفتم صبح ها یکم پیاده روی میکنم؟ اینبار چندتایی عکس که توی همین پیاده روی ها در مسیر خونه تا خیابون اصلی گرفتم رو میذارم براتون که ببینید وقتی میگن شیرازو باید تو بهار دید یعنی چی! الکی نبوده که سعدی و حافظ شیرازی بودن دیگه،مگه میشه توی شیراز باشی و حس شاعرانه بهت دست نده؟! البته که شهرای دیگه هم زیبایی خودشونو دارن ولی خب من بخاطر علاقه زیادم به شهرم دارم یکم اغراق میکنم:))

عکس هارو گذاشتم این پایین که اگه کسی نخواست حجم اینترنتش مصرف شه راحت باشه،آخه یکم حجمشون زیاده.


بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

اولین باره که انقدر بین نوشتنم فاصله افتاده؛دلیلش اینه که زندگیم یه نظم خاصی پیدا کرده و جایی دیگه برای بیهوده چرخیدن توی نت و سرگرم شدن با فضای مجازی باقی نمونده.

شاید باورش سخت باشه ولی در عرض این بیست روز میانگین استفاده از گوشی رو از روزی هشت ساعت رسوندم به روزی یک ساعت،اونم فقط شب ها بعد از ساعت نه؛شاید تازه مفهوم زندگی کردن رو درک کردم،همیشه وقتی سریال هایی مثل ومپایر دایرز یا اصیل ها میدیدم برام این سوال پیش میومد که اینا چیکار میکنن در طول روز که اصلا سراغ گوشی نمیرن؟ حالا شاید بگید فیلمه و اینجور چیزا،ولی باز فکرم میره سمت روزای سیزده چهارده سالگیم،اونموقع هیچ چیزی به اسم فضای مجازی وجود نداشت،یه فیسبوک بود و سایت های چت روم،ذهنم درگیر این میشد که من اون روزامو چطوری شب میکردم که هیچوقت حوصلم سر نمیرفت تنها تو خونه؟! اونموقع که نه دوستا انقدر صمیمی بودن که همش در حال تماس با هم باشین و نه گوشی بود.
این چند روز برگشتم به همون روزا، صبحا یکم پیاده روی میکنم قبل از رفتن به پانسیونم،خیلی وقتا توی اتوبوس چهل دقیقه خودم تنهام،نگاه میکنم به درخت هایی که با سرعت از کنارشون رد میشیم،بوته های گل وسط بلوار،بچه مدرسه هایی که با یه کیف کوچولو هم قد خودشون میرن مدرسه،عکس میگیرم از گل ها و درخت های توی کوچه و خیابون،بوی بهار نارنجی که پیچیده توی شهر رو با تمام وجود نفس میکشم،فکر می‌کنم به اینکه چقدر زندگی رو سخت میگیریم بعضیامون..
وقتی میشه به همین راحتی سرزنده بود و اینهمه زیبایی توی طبیعت هست،چه کاریه آدم همش بشینه تو خونه؟!یکم برید بیرون،تنهایی،با خودتون خلوت کنید،وقت بذارید برای خودتون،تنها موجود مادی که همیشه باهاتونه خودتونید،یه جوری زندگی نکنید که یهو چشمتون بیوفته توی آیینه و کسی رو که می‌بینید نشناسید!
راستی محبوب جان رو هم چندین بار دیدم،یادم باشه دفعه بعد تعریف کنم. 
شاید خیلی حرف زدم و ربطی هم نداشتن به همدیگه،چیزای زیادی توی ذهنم  هست که تعریف کنم اما واقعا سر و سامون دادن اینهمه اتفاق و طبقه بندیشون بر اساس زمان و تاریخ خیلی کار سختیه،حداقل برای من. 
شاید چند روز دیگه باز بیام و شاید هم نه. بهار جان تولدت هم مبارک عزیزدل،با اینکه پنج روز دیگه اس ولی شاید نباشم که اونموقع تبریک بگم.
همین دیگه. 
تمام. 

فوبیای گربه مثلا

راستش من کلا عاشق حیوونهام،سگ گربه همستر خرگوش، همه چی بجز انواع و اقسام حشرات و مار و اینجور چیزا.

عرضم به حضورتون که ما یه سگ داریم اسمش لوسی هست و ماده اس،از اونجایی که اهالی خونه خیلی به من لطف دارن همه ی مسئولیت هاش اعم از غذا دادن،حموم کردن،بازی کردن و غیره به من واگذار شده :|

ایشون حتما بعد هر وعده غذایی باید بره گلاب به روتون روم به دیوار تخلیه کنه روده هاشو‌:/. 

امشب بعد از اینکه بهش غذا دادم رفتم تو اتاق و شروع کردم به تست زدن،دیگه زمان کلا از دستم خارج شد تا وقتی که کمرم درد گرفت و تازه انگار به این دنیا برگشتم،خوشحال و خرم رفتم که بخوابم یادم اومد ای دل غافل لوسی خانم رو نبردم دستشویی، ساعت چند بود؟ یک و بیست و دو دقیقه ی بامداد! 

خلاصه از اونجایی که تنبلیم میشد حجاب اسلامی رو رعایت کنم فقط یه سوییشرت پوشیدم کلاهشم انداختم رو سرم، قلاده ی لوسی رو بستم و برو که بریم.

برده بودمش محوطه ی کنار خونه،یه زمین خرابه میشه گفت تقریبا هست،خوشحال داشتم میرفتم توی زمین که حس کردم یه جسم قوز کرده نشسته اونجا،منو میگید،به معنای واقعی کلمه خشکم زد،تنها کاری که تونستم بکنم این بود که فلش گوشیمو روشن کنم و ببینم چیه،دیدم  دو تا نقطه براق شد،دیگه رو به موت بودم که تا لوسی پارس کرد دویید رفت اون جسم چندش،شستم خبردار شد که گربه بوده، حالا این گربه اونموقع شب اونجا چیکار داشته تک و تنها الله و اعلم. 

با هزار تا صلوات و بسم الله لوسی رو چرخوندم تا اومدیم بالا. 

از اونجایی که خیلی من مهمم برا اهالی خونه دیدم همه چراغ هارو خاموش کردن رفتن خوابیدن، انگار نه انگار من نیم ساعت پایین بودم :\

از اون موقع تا حالا فقط ذهنم درگیر این شده که راسته میگن جن ها میتونن به شکل گربه و اینجور چیزا دربیان؟ 

تا اطلاع ثانوی که من دیگه  این مسئولیت خطیر  رو به عهده نمیگیرم :| والا بعید نیست سکته کنم یهو از دست این گربه ها. 

 


پارتی بازی تا چه حد؟

الان در حالتی ام که هیچگونه حوصله و اعصابی برام باقی نمونده، بعد از 14ماه بالاخره دلو زدم به دریا اومدم که موهامو کوتاه کنم،چهار ساعته منتظر نشستم، توی این چهار ساعت موی یازده نفرو کوتاه کرده و از این یازده نفر پنج تاشون بدون نوبت و چون دوست بودن و آشنا بودن و فلان بودن و بهمان بودن کارشون راه افتاده. :|

اعتراض های من هم هیچ نتیجه ای نداره و تنها جمله ای که میگن اینه که این زود تموم میشه صبر کن ده دقیقه دیگه تمومه، ده دقیقه ای که قرار بود منتظر باشم شده چهارساعت.

از یه طرف دیگه هم با خودم میگم منکه اینهمه منتظر نشستم یکساعت دیگه هم منتظر میشینم، ولی چقدر یه آدم میتونه بیشعور باشه وقتی یه دختر جوون میگه خانوادم نگران میشن یکم زودتر، حداقل بیرون از نوبت کار انجام نده، بازم هیچ توجه ای نمیکنن و یه گوش در هست و یه گوش دروازه :|.

 

بعدا نوشت: پس از فس فس های فراوان ساعت یازده شب رسیدم خونه،تکرار میکنم، یک دختر جوون، ساعت یازده شب. 


پیاده روی اجباری.

حدودا از 2 ماه پیش تا الآن وقتی همت میکنم و از خونه میزنم بیرون نصف اون زمان بیرون بودنم رو دارم راه میرم، نمیدونم چه حکمتیه واقعا!

علاوه بر خنگ بودن باید حواس پرتی رو هم به لیست صفاتم اضافه کنم، چرا؟ الان میگم علت رو.
شما در نظر بگیرین که والده ی گرامی دیشب برای من کروکی کشیدن که امروز هنگام برگشتن به خونه گم نشم، اما از اونجایی که من خیلی حواس پرتم آخر هم گم شدم.البته نمیشه اسمشو گم شدن گذاشت ولی خب اگه عقلم نمی‌رسید و نگاه به تابلو ها نمیکردم قطعا گم میشدم(جا داره بگم خدا پدر اون کسی که گوگل مپ رو درست کرد بیامرزه).
حدود 20 دقیقه من سرمو انداخته بودم پایین و داشتم راه میرفتم برا خودم و کاملا هم از خودم و راهی که داشتم میرفتم مطمئن بودم،بعد یهو نگاه به تابلو ها کردم دیدم ای دل غافل دارم میرسم به ته شهر، بی اغراق.
دوباره دور زدم همون مسیری که اومده بودم رو برگشتم و رسیدم به مکان اولیه ام. دست به دامن گوگل مپ شدم و طبق اون پیش رفتم تا ببینم به کجا میرسم
45 دقیقه با سرعت متوسط رو به بالا داشتم راه میرفتم که رسیدم به مترو،خیلی خجسته و خوشحال رفتم توکن بگیرم که مسئول اونجا گفت با کارت توکن نمیدیم و فقط پول نقد، خب شاید یه نفر رو به موت باشه و به هیچ گونه دستگاه خودپردازی دسترسی نداشته باشه، آیا این کار درستیست؟
دوباره هلک و هلک رفتم بالا، 20 دقیقه دیگه هم راهپیمایی کردم تا رسیدم به ایستگاه اتوبوس و با اتوبوس برگشتم خونه :|
شاید بگین چرا خب اسنپ یا تپسی نگرفتی،چون صبح با اسنپ رفته بودم و اگه برا برگشتن هم میخواستم با اسنپ برگردم حس یک عدد سیب زمینی تنبل بهم دست میداد و هنوز آمادگی اینو ندارم که سیب زمینی شدن رو به کارنامه ی ویژگی های منحصر به فردم(!) اضافه کنم.
به طور خلاصه بخوام بگم بهتون: ( هلاک شدم‌)  با همین شدت و غلظت.
 
نتیجه ی اخلاقی و اجتماعی : همیشه پول نقد به همراه خود داشته باشید شاید یهو افتادین مردین‌(خدای نکرده، دور از جون و بلا به دور البته) یکی باید یه جوری برسونتتون بیمارستان یا نه. 
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan