افکار یک پانکو

پانکو لغتی من‌درآوردی از ترکیب پاندا و کوالا است


هیاهوی زندگی

مدرسه،دوران عجیبیه؛ حداقل یک و حداکثر سه سال خیلی‌هارو میبینی و میشناسی،هر روز هزارتا حرف برای گفتن دارید و حتی وقتی میاید خونه هم کلی حرف می‌زنید تا باز صبح شه و همون حرفارو اینبار با ذوق و شوق و لحن مختص خودت تعریف کنی،تمومی ندارن، کوچیک‌ترین موضوعی میتونه ساعت‌ها شمارو مشغول به حرف زدن کنه.

و حالا نمیدونم از کی شروع شد،اما دیگه این حرف‌ها توصیف کننده‌ی من نیست،با صمیمی‌ترین دوستام که میرم بیرون، یا حتی وقتی بهم زنگ میزنن هیچ حرفی برای گفتن ندارم و بیشتر شنونده‌ام. شاید دلیلش خونه نشینی و این باشه که این روزها - روزهایی که دو هفته دیگه تمومن- هیچ خبری بجز درس ندارم،ولی خب سوال پیش میاد که مگه اون‌موقع ها هم درس نبود؟ فی‌الواقع از وقتی فهمیدیم چی به چیه و اطرافمون چه خبره یه شی مستطیلی آوردن گذاشتن جلومون و گفتن به این میگن کتاب،همیشه باید بخونیش.

مثلا اون‌روز یکی از دوستای دوران راهنماییم بعد از ۴ یا ۵ماه بهم زنگ زد و با این جمله شروع کرد که وای کلی حرف دارم برات بزنم ولی نیم ساعت آخر کلا سکوت بود و هوووم های کشیده‌ای که میگفتیم،راستش شاید یکی از دلایلش این باشه که دیگه علاقه‌ای به غیبت کردن ندارم،گاهی پیش اومده که خواستم یه چیزی رو برای منگول تعریف کنم که عمده‌ی بحث غیبت درباره‌ی کسی بوده و بعد از خودم پرسیدم خب بیا فرض کنیم اینو گفتی،غیبتشم کردین و تموم شد، چه تاثیری توی زندگیت میذاره؟! مگه غیر از اینه یه بازه‌ی کوتاهی رو حرص میخوری و حس میکنی خونت داره تو رگات غلغل میکنه و یه حجم خیلی زیادی از انرژی منفی رو به روحت تحمیل میکنی و بعدش هیچی،مطلقاً هیچی؛خب یه آدم بالغ و دارای عقل سلیم نمیاد این‌همه اثرات منفی رو بیخود و بی‌جهت به خودش وارد کنه!

بعضی از چیزایی که نگفتم و نمیگم هم غیبت نیست،مربوط به زندگی شخصی‌م هستن و واقعا چه دلیلی داره بخوام برای بقیه تعریفشون کنم؟!

نتیجه اینکه توی ذهنم یه سری چیزا به ما مربوط نیست و یه سری چیزای ما هم به بقیه مربوط نیست و این میشه که اون کژالِ پرحرف قبل تبدیل شده به یه شنونده ولاغیر.

همه‌ی این حرف‌ها نتیجه‌ی نگاه کردن هرشبم به ریسه‌ای هست که به عنوان چراغ خواب ازش استفاده میکنم، یه‌بار هممون با هم تصمیم گرفتیم عکسای دونفره و تکی و دسته جمعی‌مون رو چاپ کنیم تا همیشه جلوی چشممون باشن، حالا عکسا هست ولی خبری از صاحبشون نیست! اون برگایی که میبینید هم قبلا عکس بودن،بعد یهو چنان اون شخص درنظرم منفور شد که تصمیم گرفتم برگای خشک رو جایگزینش کنم.

درآخر،ببخشید اگر چندماهه بجز پست‌های ملال انگیز چیزی از بنده‌ی حقیر نمی‌بینید، و ممنون بابت اینکه وقتتونو پای این پست هدر دادین. 


The ones that left behind

چی میتونه از این غمگینتر باشه که مابین زیست خوندن،سر و کله زدن با تفاوت دستگاه اسمزی ماهی آب شور و شیرین،یهو نگاهت بیوفته روی دست خطی که بالای صفحه، اون گوشه با خودکار آبی نوشته شده "I'm nothing without you" ​​​​​​، چند ثانیه یا حتی چند دقیقه زل بزنی بهش،و با خودت فکر کنی که چیشد یهو اون همه صمیمیتِ ۷ ساله، تبدیل شده به یه بی احساسی و حتی تنفرِ ۴ماه و نیمه، که دیگه هم قرار نیست تموم شه!

و بله، ‏زندگی اونقدر عجیبه که به خودت میای میبینی آدمایی که پارسال این موقع فکر میکردی بهترین آدمای زندگیتن و قراره تا ابد باشن در بهترین حالت الان نه اهمیتی برای هم دارید و نه خبری از همدیگه.


تو آن شعری که من جایی نمی‌خوانم

  • منگول که معرف حضورتون هست؟ همینجا توی شیراز داره مهندسی کامپیوتر میخونه، دولتی نه البته! روز اول دانشگاش من و شنگول پر از هیجان بودیم که وااای حالا روز اولشه وای حالا چیکار میکنه و این داستانا،ساعت ۱ ظهر بود بعد از تموم شدن کلاس اولش دیدیم یه عکس تو گروه سه نفرمون فرستاده با این مضمون " من و دوستام روز اول‌‌" یعنی به معنای واقعی کلمه کرک و پرم ریخت وقتی اینو دیدم:)) چه سرعت عملی. بعد من و شنگول همش درگیر این بودیم که منگووووول با اونا صمیمی نشیااا نکنه بلند شی باهاشون بری ارم به ما خیانت کنی هااا خلاصه انقد به جونش غر زدیم که نگو :))
  • پریروز منگول بهم گفت میای بریم بیرون؟ گفتم نه گفت چرا منم خیلی صادقانه گفتم چون پول ندارم:)) گفت بیا من حساب میکنم بعد از انکار های من و اصرار های اون گفتم باشه پس میام،البته قرار نبود دوتایی بریما مثل اینکه یکی از پسرای کلاسشون بهش گفته بوده اگه خواستی برنامه نویسی رو باهات کار میکنم که قوی شی منگولم بین همه ی درساش فعلا فقط به برنامه نویسی علاقمند شده لهذا منم برداشت برد،مکان؟ ارم ^___^ البته نه خودِ خودِ ارم یه کافه هست آخر خیابون ارم اسمش بوک لنده-اسمشو میگم چون میخوام نقدش کنم که اگه یه زمانی گذرتون اینورا افتاد بدونین قراره با چی رو به رو بشین-از این کافه هاس که کتاب فروشی هم داره جدیدا مد شده! خلاصه رفتیم طبقه بالاش توی تراس نشستیم اونا شروع کردن مشق نوشتن:))) منم زل زده بودم بهشون و ادای اینایی رو در میاوردم که میفهمن چه اتفاقی در حال وقوعه ولی به جان شما نباشه به جان خودم یه کلمه هم نفهمیدم فقط فهمیدم وقتی برنامه نویسی تموم شد باید کروشه ‌‌‌‌‌‌‌"{}" رو ببندی :)))
  • بریم سراغ نقد کافه، اولا که منوش اصلا به گرون بودنش نمی ارزه، خیار سکنجبین ۱۰ تومن؟ شیک هم نداره تازه، فقط قهوه و این چیزا، کیکاشم خیلی مسخرس :/ کیک خامه شکلاتی چیه دقیقا ؟! سرویس دهی هم که اصلا نگم براتون، قریب به یکساعت نشسته بودیم هیچکس نیومد بگه خرت به چند من؟ آخر بلند شدم رفتم بهشون گفتم ببخشید میشه یه منو بدید به ما؟ یه کاغذ ورداشت گذاشت کف دستم :| کلی درگیر انتخاب بودیم که چی بخوریم من خیلی جدی گفتم من یه هات چاکلُت میخوام :|| هات چاکلُت. بعد حدود نیم ساعت باز گذشت که دیدیم سفارش هارو اوردن پسره یه نگاه به ما سه تا کرد رفت تو :| سفارشارم نداد، ما همینجوری مات و مبهوت زل زده بودیم به در تراس که در باز شد اومد تو گفت عه اینا برا شما بود؟ :|
  • فکر میکردم اصلا نمیتونم با همکلاسی منگول ارتباط برقرار کنم و آخرش جوری شده بودیم که سر تعداد سفرهای اسنپمون داشتیم جَر و دعوا میکردیم ببینیم مال کی بیشتره و اون با اختلاف ۴ عدد برنده ی مسابقه شد، من ۴۷۴ تا سفر داشتم:/ ینی من ۴۷۴ بار رفتم بیرون؟ کرک و پرم.
  • بعد که مشق نوشتنشون تموم شد عزم رفتن کردیم و قرار شد من و منگول یکم تو خیابون ارم به رسم همیشه قدم بزنیم ولی منتها ایندفعه بدون شنگول :( وایساده بودم کنار درخت منگول داشت ازم عکس می‌گرفت یه ۲۰۶ وایساد بغل دستمون گفت از منم میگیری؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردیم و رفتیم، بدون اغراق حدود ربع ساعت داشت همرامون میومد و میگفت از منم عکس بگیر دیگه، منگول یه چیزی گفت که پسره برگشت گفت چه عصبی! عصبی دوست دارم :))) حالا من و منگول خندمون گرفته بود نمیتونستیم هم بخندیم وگرنه پرووتر میشد. به حول قوه ی الهی اخر رفتش.
  • امشب میخواستم به داداشم بگم بیا یه ذره شربت تهِ این هست بخور-شربت سرماخوردگی ‌‌-برگشتم گفتم بیا یه ذره تَربَت شَهِ این هست :)))
  • مامانم از صبح تا شب میگه حالا نمیشه بهمن نری‌؟ یخ میزنیا، اصن من نمیذارم بری،دید این روش ها جوابگو نیست دست به دامن دعا شده میگه به حق پنج تن که ایشالا بهمن نری بشینی بخونی باز :))
  • میخواستم بنویسم عدل الهی نوشتم وحیِ عدالت! چرا واقعا؟!
  • دیگه چه خبر‌؟ 

نگفته های اخیر

سلام،دقیقا ۹ روزی میشه که هی میخواستم بیام توی وبلاگ و جریان بیرون رفتنم با یکی از بلاگرا رو تعریف کنم،درباره ی حال و احوال اخیرم بگم و خیلی حرفای دیگه اما یا یادم میرفت یا اگر هم یادم بود حوصلم نمیشد بنویسم.

من خیلی فراموشکارم، توی تمام خاطره هام هم فقط کلیات و کارایی که کردیم یادم میمونه و جزئیاتی درباره ی صحبت هایی که اتفاق افتاده یادم نمی‌مونه، برای همین همیشه یا باید بلافاصله توی دفتر خاطراتم بنویسم و یا باید توی وبلاگ بنویسم و امان از تنبلی،آخرین باری که توی دفترم نوشتم ۲۶ اردیبهشت بوده و با این جمله تموم شده" ۴۹ روز دیگه کنکور دارم و پر از دلهره ام."  خودمو موظف میدونم که باز قلم بگیرم دستم و شروع کنم اتفاقات این ۶ ماهی که گذشت رو بنویسم اما غول سیاه تنبلی هی بر من چیره میشه :دی

 خب می‌رسیم به اتفاقات این ۹ روز،با خاطره ی بیرون رفتنم با یک عاشق فیزیک شروع میکنم و اتفاقات بعدی رو توی پست های بعدی میگم،اگر بتونم بر این غول تنبلی چیره بشم :))) 

سوم آبان نود و هشت

قرار بود با ریحانه بریم یکی از کافه های شیراز که به کافه بازی معروفه،چون انواع و اقسام بازی های فکری رو داره و محیطشم خیلی دلنشینه،یه دیوار کلا از زمین تا سقف کتاب هست و یه دیوار هم مشکیه و با گچ روش نقاشی کشیدن،وسط راه بودم که ریحانه زنگ زد،بهش گفتم اونجا خیلی گرونه، پارسال انقدر نبوده اما الان دوستم منگول میگه شده ساعتی چهل-پنجاه هزار تومن! گفت حالا بیا بعد تصمیم میگیریم که کجا بریم من رو به روی کافه رو یه صندلی نشستم. 

همزمان که توی اسنپ داشتم به سمتش میرفتم توی این فکر بودم که چرا من همیشه باید دیر برسم به تمام قرار هایی که میذارم با وجود اینکه خیلی روی به موقع رسیدن حساسم؟ هنوز هم جوابی براش پیدا نکردم. 

همینطور که اسنپ داشت میرفت من چهار چشمی زل زده بودم به بیرون که وقتی ریحانه رو میبینم بگم اسنپ وایسه و پیاده شم، حدود یک یا دو متر اونطرف تر پیاده شدم، دیدمش که روی صندلی نشسته و داره با موبایلش کار میکنه، رفتم کنارش-یادم نیست صداش زدم یا زدم روی شونه اش ولی درکل یه جوری اعلام حضور کردم-نگاه کرد و بلند شد، دست دادیم و همدیگرو بغل کردیم انگار که nامین باری هست که همو میبینیم نه اولین بار؛ گفت چه کافه ی قشنگیه هااا خیلی خوشم اومد و منم جواب دادم که آره ولی حیف خیلی گرونه:)) تصمیم بر این شد بریم یه کافه ی دیگه که اون سمت میدون بود و من همیشه اونجا میرفتم اما یکسالی بود نرفته بودم آخرین بار برای تولدم رفته بودم که اونم دوستام سوپرایزم کرده بودن،طلسم اونجا نرفتن رو با ریحانه شکستم.

همینطور که داشتیم قدم زنون به سمت کافه میرفتیم درباره ی پست های وبلاگ حرف زدیم و اون یه سری ابهاماتی که برای من به وجود اومده بود رو رفع و رجوع کرد،من کتابخونه ای که یکسال گذشته رو توش درس خونده بودم رو بهش نشون دادم.

​​​​​​همینطوری رفتیم و رفتیم تا به کافه ی مورد نظر رسیدیم،داخل کافه جا برای نشستن نبود ولی بیرون-محوطه ی جلوی کافه توی پیاده رو- سه چهار تا میز و صندلی گذاشته بودن که ما پشت یه میز دو نفره همونجا نشستیم. 

شروع کردیم به صحبت کردن،درباره ی دانشگاه و خوابگاهش صحبت کردیم،درباره ی چند تا از بلاگر هایی که جفتمون میخوندیمشون-نمیدونم غیبت محسوب میشه یا نه آخه چیز بدی نگفتیم فقط خوبی هارو می‌گفتیم- خلاصه هی گفتیم و گفتیم، جفتمون هات چاکلت سفارش دادیم و اون کوکی هم سفارش داد ولی من چون مدتی هست که توی ترک شیرینی جات هستم مقاومت کردم :)))) صحبت هامون و کلا اون جَوی که بینمون بود خیلی صمیمی تر و گرم تر از چیزی بود که فکرشو میکردم، بعد که حساب کردیم و رفتیم، گفتیم تا قبل از رفتن یکم قدم بزنیم، توی کوچه ها میرفتیم و حرف میزدیم که حقیقتا یادم نیست چی می‌گفتیم،من خونمونو نشونش دادم و باز یه مسیری رو برگشتیم و رفتیم توی خیابون تا از یه عابر بانکی جایی پول بگیره،یه عابربانک بود که خراب بود،یکم جلوتر یه کتاب فروشی یا نوشت افزار بود، من تا حالا ندیده بودمش چون حدود یکسالی میشد که حتی اطراف خونه ی خودمون هم نرفته بودم بخاطر درس و کنکور و این مسائل،رفتیم داخل و دیدیم مثل اینکه اونجا هم یه کافه هست، خیلی دنج و قشنگ بود،اول رفتیم داخل کتاب فروشی،کتاب و دفتر هارو نگاه کردیم؛بعد به آقاهه که مسئول اونجا بود گفتیم میشه کارت بکشیم پول نقد بدین بهمون؟ گفت اصلا پول نقد نداریم همه کارت میکشن اینجا و ما دست از پا درازتر برگشتیم و اومدیم بیرون.

اسنپ گرفتیم و قرار شد که هزینه رو آنلاین پرداخت کنه چون دیگه داشت دیر میشد و فرصت نبود تا عابربانکی که حدود ۱۵ دقیقه تا رسیدن بهش فاصله بود بریم،اسنپ هامون با همدیگه رسیدن و همدیگرو بغل کردیم و رفتیم دنبال ادامه ی کارهامون. 

​​​​نسبت به اولین باری که میدیدمش خیلی دیدار خوبی بود، راستش فکرش رو هم نمیکردم که انقدر خوب و خوش با هم صحبت کنیم انگار که دوستای چندین ساله هستیم نه کسایی که تا قبل از اون صرفا بر اساس متن های طرف مقابل همدیگرو می‌شناختیم.از من به شما نصیحت: اگه بلاگری توی شهرتون هست دیدنش رو دریغ نکنید، پشیمون نمیشید! :)) 


شنگول و منگول و حبه ی انگور در ارم

سلام :))

باز هم در خدمت شما هستم با پاره ای از توصیفات ارم رفتن. 

شنگول و منگول و حبه ی انگور درواقع اسمی است که ما سه تا دوست روی خودمون گذاشتیم،شنگول خانم ایگرگه،منگول خانم ایکس، حبه ی انگورم منم ^___^

هر پستی که تا الان درباره بیرون رفتن هامون نوشتم با همین دو دوست گرامی بوده، این پست رو یادتون هست؟ اونی که تو عکس هست خانم شنگوله. واقعا هم شنگول بهش میاد، چراییش رو هم براتون خواهم گفت:))

طبق معمول یه جلسه گذاشتیم درباره اینکه کجا بریم و کی بریم و چیکار کنیم،پس از صحبت های فراوان رسیدیم به جای همیشگیمون، ارم^___^

خانمِ شنگول یکسال از من و منگول کوچیکتره و درحال حاضر کنکوری محسوب میشه لهذا باید برنامه رو جوری میچیدیم که به درسش لطمه وارد نشه؛قرار بر این شد که ظهر ساعت ۱ جلوی مترو باشیم تا بریم هایلار بخریم و بعدشم بریم ارم و بزنیم بر بدن.

برای رسیدن به مغازه ی هایلار فروشی باید میدون دانشجو رو رد میکردیم و میرفتیم اون سمت خیابون،میدونی رو تصور کنید که اصلا معلوم نیست از کدوم طرف ماشین میاد و باید دور تا دور سرت چشم داشته باشی و هوای خودتو داشته باشی که یهو ماشین نزنه بهت،یه پل هوایی هم هست که ما ترجیحمونو بر این قرار دادیم که از پل رد شیم و جونمونو حفظ کنیم. 

داشتیم از پله ها میرفتیم بالا که رسیدیم بالاخره، یهو منگول داد زد بچه هاااا بن بسته اینجااا °-° من و شنگول یه نگاه به هم کردیم یه نگاه به منگول،دستشو کشدیم بردیم جلوتر و سمت چپو بهش نشون دادیم بدون هیچ حرفی، یعنی من عاشق این حجم از خنگ بودنشم :)))) 

همون لحظه دیدیم یه در باز شد و یه اقایی اومد بیرون یه نگاه به قیافه های هاج و واج ما کرد و رفت،بله مثل اینکه آسانسورم داشته و ما هلک و هلک از پله اومدیم بالا، نگاه خیره به دوربین رو تصور کنید،دلمون هم خوشه شیرازی هستیم :)))

کل مسیر هایلار تا باغ ارم با حرفای من و شنگول درباره گرسنگی طی شد و منگول هم هر سه دقیقه یه بار میگفت وای چقدر شماها شکمویی هستین دندون رو جیگر بذارید الان میرسیم دیگه. 

پس از مشقت فراوان رسیدیم و حالا در به در دنبال یه جایی بودیم که بشینیم و غذامونو بخوریم،اخر یه جا پیدا کردیم و فارغ از همه جا شروع کردیم،یعنی اون نگاهی که اون لحظه به ساندویچم داشتم رو حتی به محبوب جان هم نداشتم :)))

همینجوری که درحال پر کردن معده ی مبارک بودیم فهمیدیم توسط گربه ها محاصره شدیم،دو تا پشت سرمون دو تا جلو یکیم چسبیده بود به من و زل زده بودن بهمون که بهشون غذا بدیم ولی زهی خیال باطل، حرف شکم که وسط باشه ما به هیچکس رحم نمی‌کنیم:))

من و شنگول یه نوشابه قوطی مشترک گرفته بودیم منگولم یکی جدا برا خودش،با شنگول تبانی کردیم و نوشابه ی منگولم خوردیم و به اندازه ی یه قلوپ برای خودش باقی گذاشتیم :))

در همین حین دو تا پسر از رو به روی ما داشتن میومدن و میخواستن برن پشت سرمون، شنگول درحالی که طرف صحبتش من بودم زل زده بود به یکی از پسرا و  خیلی جدی گفت : دستمال داری؟ پسره هم نه گذاشت و نه برداشت گفت اره تو ماشین دارم اگه میخوای بریم با هم برداریم:))) شنگول با یه حالت چی داری میگی نگاش کرد و من برای اینکه قضیه رو ماستمالی کنم گفتم ببخشید این خیلی گشنشه نمی‌فهمه چی میگه شما ببخشید، اونا هم خندیدن و رفتن.

فعلا این پارت رو داشته باشید تا بعد پارت بعدی رو هم تعریف کنم. 


مردم گریزی یا یک همچین چیزی

حدود یک هفته ای هست که هیچ علاقه ای به صحبت با هیچ انسان آشنایی ندارم، چه مذکر چه مونث.بند و بساطمو جمع کردم و اومدم خونه ی یکی از عمه هام و فعلا اینجا مستقر میشم تا ببینم بعدا چه فعل و انفعالات شیمیایی ای میخواد تو مغزم صورت بگیره که تصمیممو عوض کنم و باز کوچ کنم یه جای دیگه.

واتس آپمو پاک کردم،تلگرام لست سینمو برداشتم و اینستاگرام هم وقتی میرم نه استوری ای رو  باز  میکنم نه پستی رو لایک،چون بعدا همه میریزن سرم که چرا واتس نیستی، چرا جواب زنگ هارو نمیدی؟! از همون روزی که واتس رو پاک کردم و باقی چیزایی که گفتم جواب تماس هیچ کس جز مامان و بابام رو نمیدم،از صبح که بیدار میشم یا گوشی رو میذارم روی حالت هواپیما یا کلا سیم کارتمو غیرفعال میکنم تا زمانی که بهش نیاز شدید و مبرم داشته باشم.

جمعه بود که دوست صمیمیم بهم زنگ زد گفت با فلانی و فلانی و فلانی میخوایم بریم بیرون میای؟ گفتم بهت خبر میدم،نشستم یکم اهنگ گوش کردم و با عمه خانم حرف زدم، بعد که باز زنگ زد گفتم نه بابام اجازه نداد-دروغ که حناق نیست- از اون اصرار که باز بهش بگو و از من انکار که نه وقتی میگه نه یعنی هیچگونه صحبتی دیگه جایز نیست. جالب ترین قسمت این جریان اینه که عالم و آدم میدونن من برای بیرون رفتن هام کلا اجازه نمیگیرم چون یکبار اومدم از پدر اجازه بگیرم و با این جمله مواجه شدم که ( زندگی خودته به من چه کجا میری و با کی میری فقط قبل ۹ خونه باش هرجا میری) درنتیجه دوستان بنده میدونن من وقتی میگم بابام نمیذاره چرت و پرتی بیش نیست و حوصله ادامه بحث رو ندارم و قشنگ خودشون میفهمن که دارم میپیچونم.

اما به طرز عجیبی من اصلا برام مهم نیست که میفهمن و ناراحت میشن حتی،شاید با خودتون بگید خب بهشون بگو نمیام و دروغ مصلحتی نگو که باید خدمتتون عرض کنم دوستان من آدم هایی هستن بسیار نگران،اگه گفتم حوصله ندارم و نمیام تا یک قرن بعدش باید توضیح بدم که چرا، و در اکثر مواقع من نمیدونم چرا!

حالا این حالات پیش اومده نمیدونم دقیقا برای چی هست،من آدمی بودم که شبانه روز با دوستام حرف میزدم،هروقت میگفتن بریم بیرون مثل میگ میگ حاضر میشدم و میرفتم،اما الان در به در دنبال راه فراری هستم که مجبور نشم باهاشون حرف بزنم و یا بیرون برم.

شاید اثرات شروع کردن دوباره ی درس خوندن باشه،شایدم نه،هرچی که هست آرامشی که دارم غیرقابل توصیفه. 


همون چیز تکراری:اعلام نتایج

تصورات دیگه ای از خودم داشتم برا اینده،خودمو توی یه رشته دیگه و یه شهر ویگه تصور می‌کردم ولی امروز ظهر، وقتی توی خیابون نتیجه رو دیدم، همونجا وسط خیابون نشستم رو صندلی و زار زار گریه کردم،اومدم خونه و با گریه خوابیدم، از خواب که بیدار شدم یادم اومد بازم بساط اب غوره رو راه انداختم.

خدا شاهده اگه دریاچه بودم تا حالا خشک شده بودم. 

میخواستم برم جایی که 1143 کیلومتر دورتر از شیراز باشه، افتادم جایی که 1175 کیلومتر دورتره.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد! گیج گیجم،سوالایی مغزمو پر کردن که فقط هی حالمو بدتر میکنن،از همه جالب تر اینکه هیچکسم همرام نمیاد :|

نه مامانم میاد نه بابام،همشون میگن تو دیگه بزرگ شدی برو خودت کاراتو بکن. درسته بزرگ شدم ولی نه برا جایی که اون سر کشوره، که حتی زبونشونم بلد نیستم. 

دوست صمیمیم هم پا به پای من گریه میکنه،دلداریم میده که بخندونتم یهو خودش میزنه زیر گریه، قرار بود با هم بریم آخه، حالا اون میمونه پشت کنکور و من باید برم،جایی که دوست ندارم و رشته ای که دوست ندارم.. 


ماهی توی قوطی کنسرو!

من و دوستانم آدمهایی هستیم که 41 روز دیگه کنکور داریم،درحال حاضر درحال دست و پنجه نرم کردن با امتحانات نهایی هستیم، بنده طی 3 شبانه روز اخیر یا به عبارتی طی72 ساعت فقط 10 ساعت خوابیدم و بقیه اش درحال درس خواندن بودم،خسته بودم؟ خیر.

گیج بودم بله اما خسته نه،کدام آدمی را دیدید که بعد از 26 ساعت نخوابیدن،بعد از سر و کله زدن با امتحان ریاضی آن هم کشوری،خیلی خوشحال و خندان بلند شود و با دوستانش برود بیرون و 6 ساعت یکسره پیاده روی کند؟ ندیدید؟ الان می‌بینید، من!

رفتیم قدم زدیم،عکس گرفتیم، مسخره بازی درآوردیم،با توریست ها حرف زدیم،حتی به قدری شاد و شنگول بودیم که دو عکاس گفتند شما به کارتان برسید تا ما از شماها عکس بگیریم برای نمونه کار پروژه امان! آیا درخواستشان را رد کردیم؟ معلوم است که نه،حتی کلی هم ژست و فیس و افاده آمدیم که عکس هایمان قشنگ باشد!

بعله،کنکوری بودن که به معنای زندانی بودن نیست! خیلی از دوستانم مثالِ ماهی ای درون قوطی کنسرو هستند اما من نخواستم خودم را حبس کنم،کار اشتباهی کردم؟ شاید. اما راضی ام چون انگیزه و انرژی ام بیشتر شده. شاید همین سال اول قبول شدم و حرف تمام کسانی که می‌گویند سال کنکور فقط باید درس خواند و درس خواند را نقض میکنم چون من سال کنکور تمام غلط هایی که در طول عمرم نکرده بودم را کردم و از وضعیت درسی ام هم کاملا راضی‌ام:))) چرا نگارش این پست اینگونه شد را نمی‌دانم صرفا چون هوس کردم ادبی رو به عامیانه بنویسم،اگر نپسندیدید شرمنده.

در آخر هم عکسی از خودم و دوستم در مترو را گذاشتم که عمق شاد بودنمان را بفهمید:))) و قشنگ مشخص است که نظرات دیگران به کفشمان هم نیست.

به دلیل مسائل امنیتی(!) عکس رمز دارد و فقط به کسانی داده می‌شود که بخواهند و خودم هم صلاح ببینم بهشان بدهم.

وسلام.

باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود

عنوان از:معصومه صابر 


هندونه در کوچه باغ.

وضعیت گوشی من اینطوری شده که از بعضی آدما یه عکسایی دارم که حتی خودشونم اون عکسارو پاک کردن،کلا بین همه دوستان فولدر عکسای من معروفه:)) الان دقیقا 7 ساله که من مموری رو عوض نکردم، به‌عبارتی وقتی کسی وارد گالری من بشه و هی بره پایین میرسه به عکسای عهد قجر:))) 

یه سیر تکاملی دارن،قشنگ بزرگ شدن و تغییرکردن چهره ها رو میشه به وضوح دید.

اینارو گفتم که یه مقدمه ای باشه برای این چیزی که میخوام تعریف کنم،چون طولانیه گذاشتمش تو ادامه مطلب. 

Designed By Erfan Powered by Bayan