افکار یک پانکو

پانکو لغتی من‌درآوردی از ترکیب پاندا و کوالا است


گوشه ای از زندگی

خیلی وقت پیش، زمانی که خوندن وبلاگ ها جزو اعتیادات روزانه ام شده بود، گه گداری وبلاگ هایی رو می دیدم که مدت های زیادی به روز نشده اند، گاهی بعضی هاشون از قبل خداحافظی ها را کرده بودند و چمدان بسته و در وبلاگ را برای همیشه بسته بودند،در مقابل بعضی ها هم بدون هیچ مقدمه چینی ای، بار و بندیل را بسته و رفته بودند؛ نبودشان طوری بود که انگار هیچ وقت نبوده اند و متن ها را شخص دیگری می نوشته.

وقتی به وبلاگ های گروه دوم بر می خوردم با خودم می گفتم وقتی که صاحب یک وبلاگ باشم، نمیذارم گرد و غبار تنهایی روی پست ها بشینه، بدون خداحافظی جایی نمیرم و همیشه حال و احوالم رو می نویسم تا یادم نره چه روزایی رو گذروندم. اینارو به خودم می گفتم ولی حواسم نبود که خودم هم شدم اون وبلاگ نویس دسته دوم که بودن و بودن، ولی از یه روز به بعد غیبشون میزنه و دیگه هیچ خبری ازشون نیست.

حواسم نبود که قول و قرارهام با خودم رو یادم رفته، که دیگه به اینجا سر نزدم و حالا روی تک تک پست ها اندازه یه بند انگشت خاک نشسته از بس که نبودم، که ننوشتم و نگفتم. زندگی همینه، یه روزایی که سرت باد داره می شینی با خودت قول و قرار میذاری، تاکید می کنی میگی آهای فلانی! حواست باشه نشی اون کسایی که ازشون بدت میاداا. بعد تو گیر و دار زندگی یه روز که سرت خلوته و داری فکر میکنی میبینی ای دل غافل! شدی همونی که قرار نبود باشی. اینا همش مقدمه ای بود برای غیبت طولانی مدتم، اگرچه نه کسی پرسید و نه کسی یادش بود.

قرار بود بیام و از خاطرات و استادهای ترم یک بگم اما انقدر پشت گوش انداختم که ترم دوم هم تموم شد و من لب به سخن باز نگردم. دیروز آخرین امتحان رو دادیم، ترم دوم خیلی طولانی شد، بقیه دانشگاه ها ترم تابستونه رو هم شروع کردند و سوت رهایی ما تازه به صدا در اومده! از اواخر بهمن ترم دوم شروع شد تا همین ساعاتی پیش! مگه قرار نبود هر ترم 3 ماه باشه؟ دو برابر شد که..

میترسم باز وعده و وعید بدم و بگم میام تمام خاطرات این دو ترم و کسایی که باهاشون دوست شدم رو میگم اما میترسم از دادن قولی که نتونم بهش عمل کنم، میترسم از اینکه بگم و برم تا سال بعد همین موقع ها، همونطور که آبان ۹۹ آخرین پستی بود که تا حالا گذاشتم. اگه زندگی و فشارهای روزافزونش رخصت نفس کشیدن بدن، سعی می کنم بیام و بگم آنچه گذشت هارو، اما اگه نیومدم بدونید گوشه ای از همین دنیا در حال دست و پنجه نرم کردن با درگیری های فکری و مادی زندگی هستم.

داشتم پست های قدیمی وبلاگ رو می خوندم دیدم چقدر غمگین بودم. الان بهترم، خوبم یعنی. درسته در قیاس با اونموقع دوستان خیلی زیادی ندارم و این روزها بیشتر خودم هستم و خودم، اما حالم خوبه. عصرا میرم پیاده روی، به درختا و بادی که بین برگاشون می وزه توجه می کنم و حالم خوب میشه. البته زندگی گاهی هم سر ناسازگاری برمیداره با ما، اما چاره نداریم و به سازش می رقصیم :))

اگه هنوز هم منو یادتون هست، خواستم بگم من همین دور و برام..

يكشنبه ۱۰ مرداد ۰۰ , ۰۶:۱۲ اَنجُمَنِ بَیان

 خوش آمدی مجددا به بیان کژال جان⚘

در کل دنیا طوری شده که بودی بودی، نبودی نبودی☹🤷‍♂️

بود و نبودمون برا خیلی ها مهم نیست

احتمالا گاهی برا خودمونم مهم نیست که نبودن رو به بودن ترجیح میدیم 

 

په سخت نگیر

هر وخت اومدی بیا، هر وختم نیومدی نیا

خیلی ممنونم :*
در کل ذات انسان فراموشکاره، وقتی کمرنگ باشی به مرور از ذهنشون میری
مهم اینه آدم خودش رو داره همیشه، وقتی با خودت دوست باشی و خودتو دوست داشته باشی، این فراموش شدنا خیلی اذیت کننده نیست 
يكشنبه ۱۰ مرداد ۰۰ , ۱۶:۰۷ اَنجُمَنِ بَیان

اره 

ته تهش فقط خودتی 

پس فقط روو خودت حساب کن و روو خودت سرمایه گذاری کن 🙂

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
Designed By Erfan Powered by Bayan